هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

هامان هستی مامان

عشق پدر و فرزند2

  چند سال پیش در امریکا ٬ پسری خانه پدری را ترک می کند و در شهر   دیگری مشغول عیاشی و خوشگذرانی می شود .این پسر    بعد  از  چند   سال  زندگی  نکبت  بار  بالاخره  از  زندگی  خود  پشیمان  می شود  و   می خواهد به خانه پدرش برگردد .ولی خاطر جمع  نبود  که  پدرش  او   را خواهد پذیرفت .   تصیمیم می گیرد نامه ای به این مضمون به پدرش بنویسد : پدر  جان٬   از گذشته خود پشیمانم و می خواهم در فلان  تاریخ  با  قطاری  که  از &nb...
12 ارديبهشت 1390

عشق پدر و فرزند2

چند سال پیش در امریکا ٬ پسری خانه پدری را ترک می کند و در شهر دیگری مشغول عیاشی و خوشگذرانی می شود .این پسر بعد از چند سال زندگی نکبت باربالاخره از زندگی خود پشیمان می شود و می خواهد به خانه پدرش برگردد .ولی خاطر جمع نبود که پدرش او را خواهد پذیرفت . تصیمیم می گیرد نامه ای به این مضمون به پدرش بنویسد: پدر جان٬ از گذشته خود پشیمانم و می خواهم در فلان تاریخ با قطاری که از کنار خانه مان می گذرد مسافرت کنم ٬ اگر مرا به خانه راه خواهید داد ٬ یک دستمال سفید به درخت کنار خانه آویزان کنید تا با دیدن آن در ایستگاه بعدی پیاده شوم .اگر نه ٬ به مسافرت خود ادامه خواهم د...
12 ارديبهشت 1390

عشق پدر و فرزند1

در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : “پسری که لباس قرمز به تن دارد و از  سرسره بالا می رود پسر من است.” مرد در جواب گفت : “چه پسر زیبایی!” و در ادامه گفت : “او هم پسر من است.” و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : “تامی ، وقت رفتن است. “ اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : ” بابا ! فقط ? دقیقه دیگه ، باشه ؟ ” مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : &ldqu...
12 ارديبهشت 1390

عشق پدر و فرزند1

در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : “پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است.” مرد در جواب گفت : “چه پسر زیبایی!” و در ادامه گفت : “او هم پسر من است.” و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : “تامی ، وقت رفتن است. “ اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : ” بابا ! فقط ? دقیقه دیگه ، باشه ؟ ” مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : “تامی! د...
12 ارديبهشت 1390

عشق مادر اشک مادر

اشکی مانند قطره بارانی از گونه های آشنایی سرازیر شد… قطره بارانی که اولین قطره بود که از آسمان زندگی به زمین افتاد… قطره ای از اشکهای گونه ای پر از مهر که زمین را سر سبز و زیبا کرد… من دیدم درآن اشک چه می گذرد…من دیدم در آن قطره اشک چه شوری برپاست؟… قطره ای از اشکهای پر از مهر و محبت یک مادر… درست است…آن قطره همان اشک است و آن گونه همان گونه مادر است اشک مادر! اگر می خواهی معنی واقعی عشق را بفهمی عشق مادر به فرزندش همان عشق واقعی و گمشده است که تمام دنیا به دنبال همین معنا بودند… عشق واقعی بدون شک عشق مادر به فرزندش است…! نه هوس در آن است، نه دروغ و نیرنگی در آن است ، نه زود گذ...
12 ارديبهشت 1390

عشق مادر اشک مادر

اشکی مانند قطره بارانی از گونه های آشنایی سرازیر شد… قطره بارانی که اولین قطره بود که از آسمان زندگی به زمین افتاد… قطره ای از اشکهای گونه ای پر از مهر که زمین را سر سبز و زیبا کرد… من دیدم درآن اشک چه می گذرد…من دیدم در آن قطره اشک چه شوری برپاست؟… قطره ای از اشکهای پر از مهر و محبت یک مادر… درست است…آن قطره همان اشک است و آن گونه همان گونه مادر است اشک مادر! اگر می خواهی معنی واقعی عشق را بفهمی عشق مادر به فرزندش همان عشق واقعی و گمشده است که تمام دنیا به دنبال همین معنا بودند… عشق واقعی بدون شک عشق مادر به فرزندش است…! نه هوس در آن است، نه دروغ و نیرنگی در آن است ، نه زود گذ...
12 ارديبهشت 1390

تقدیم به مادر

آسمان را گفتم می توانی آیا بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار کهکشان کم دارم نوریان کم دارم مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم خاک را پرسیدم می توانی آیا دل مادر گردی آسمانی شوی و خرمن اخترگردی گفت نی نی هرگز من برای این کار بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم این جهان را گفتم هستی کون و مکان را گفتم می توانی آیا لفظ مادر گردی همه ی رفعت را همه ی عزت را همه ی شوکت را بهر یک ثانیه بستر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار آسمان کم دارم اختران کم دارم...
12 ارديبهشت 1390

تقدیم به مادر

آسمان را گفتم می توانی آیا بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار کهکشان کم دارم نوریان کم دارم مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم خاک را پرسیدم می توانی آیا دل مادر گردی آسمانی شوی و خرمن اخترگردی گفت نی نی هرگز من برای این کار بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم این جهان را گفتم هستی کون و مکان را گفتم می توانی آیا لفظ مادر گردی همه ی رفعت را همه ی عزت را همه ی شوکت را بهر یک ثانیه بستر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار آسمان کم دارم اختران کم دارم ...
12 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

زندگی شاید لبخند زیبای کودکیم باشد.... شادی های وجودی بچگی هایم... دوست داشتن های خالصانه و بی ریای یک خردسال... دستان گرم و تقوای پدر... عشق و ایمان زیبای مادر... زندگی این بود...این هست... و همین خواهد بود... ...
12 ارديبهشت 1390