هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

هامان هستی مامان

بدون عنوان

پسرم این روزها پیشرفت قابل تحسینی داشته ای هم راه رفتن هم حرکاتت الان دیگه راحت با واکرت راه می ری و کلی باهاش بازی می کنی وقتی کاری انجام میدی که باب میل ما نیست تا نگاهت می کنیم فوری خودت لوس می کنی و سرسری می کنی تا حواس مارو پرت کنی قربونت برم الهی الان خیلی دلم تنگ شده ای کاش می تونستم هر لحظه پیشت باشم عزیزم در واقع پسرم بزرگ و بزرگتر می شه و من غافل از گذر زمان به سرعت باد تا چشم روهم میذارم شنبه به پنجشنبه رسیده و دوباره از اول نمی دونم هامانم از شرایط موجود رضایت داره بیا نه؟ ...
20 ارديبهشت 1390

اگر قرار بود دوباره فرزند م را تربيت كنم

            با انگشتانم بيشتر نقاشي ميكشيدم تا با آن امر و نهي كنم . كمتر تنبيه ميكردم و بيشتر تشويق . فرزندم را بيشتر به تفريح ميبردم و با او بازي ميكردم . از جدي زندگي كردن دست بر ميداشتم و جدا زندگي مي كردم . بيشتر محبت مي كردم و كمتر زحمت مي كشيدم . كمتر سخت گيري ميكردم و بيشتر دستگيري ميكردم . اول خودم را ميساختم و بعد خانه ام را.                                  &n...
20 ارديبهشت 1390

اگر قرار بود دوباره فرزند م را تربيت كنم

با انگشتانم بيشتر نقاشي ميكشيدم تا با آن امر و نهي كنم . كمتر تنبيه ميكردم و بيشتر تشويق . فرزندم را بيشتر به تفريح ميبردم و با او بازي ميكردم . از جدي زندگي كردن دست بر ميداشتم و جدا زندگي مي كردم . بيشتر محبت مي كردم و كمتر زحمت مي كشيدم . كمتر سخت گيري ميكردم و بيشتر دستگيري ميكردم . اول خودم را ميساختم و بعد خانه ام را. « دايان لومانس ...
20 ارديبهشت 1390

و من در گوش کودکم عاشقانه هایم را به جای اذان نجوا میکنم

من آغاز میشوم  در وهم بستری که طعم هم آغوشی باخدایان را دارد  و باور میشود وجودم از عمق نگاهت  هیچ کس نخواهد فهمید کودک توست که در بطن من  به چهره ام معصومیت اساطیری مینشاند  و تو در تجسم بیقراری های شبانه ام رشد خواهی کرد و من به جرم هرزگی سنگسار نگاه ه های متعصب خواهم شد   من این بار ؛را هرگز زمین نخواهم گذاشت  و دردم را آرام آرام گریه میکنم  در پشت دیوار همان کوچه ای که   که درآن سنگینی نگاهت به من وزن داد   و بغض پریشانی ام قافیه بارانم کرد   هیچ کس نیست بند از این کودک ببرد  &nb...
20 ارديبهشت 1390

و من در گوش کودکم عاشقانه هایم را به جای اذان نجوا میکنم

من آغاز میشوم در وهم بستری که طعم هم آغوشی باخدایان را دارد و باور میشود وجودم از عمق نگاهت هیچ کس نخواهد فهمید کودک توست که در بطن من به چهره ام معصومیت اساطیری مینشاند و تو در تجسم بیقراری های شبانه ام رشد خواهی کرد و من به جرم هرزگی سنگسار نگاه ه های متعصب خواهم شد من این بار ؛را هرگز زمین نخواهم گذاشت و دردم را آرام آرام گریه میکنم در پشت دیوار همان کوچه ای که که درآن سنگینی نگاهت به من وزن داد و بغض پریشانی ام قافیه بارانمکرد هیچ کس نیست بند از این کودک ببرد حتی تو هم نیستی که دستانم رابگیری و من در گوش کودکم عاشقانه هایم را به جای اذان نجوا میکنم تا ای...
20 ارديبهشت 1390

420 روزگی

هامان جان الهی سالها بباری بارون من الهی بمونی و بخندی یکی یکدونه پسرم تنها فرزندم،یگانه دانه ی عمرم لطافتت جاودانه باد ٤٢٠ روزه شدی نازنین پسرم می شمارم تا بدونی شکرگزار لحظه لحظه زندگی کردن با توام خدایا این برکت رو در هیچ مکان و زمانی از کسی دریغ نکن سپاس می گویم تورا ...
19 ارديبهشت 1390

420 روزگی

هامان جان الهی سالها بباری بارون من الهی بمونی و بخندی یکی یکدونه پسرم تنها فرزندم،یگانه دانه ی عمرم لطافتت جاودانه باد ٤٢٠ روزه شدی نازنین پسرم می شمارم تا بدونی شکرگزار لحظه لحظه زندگی کردن با توام خدایا این برکت رو در هیچ مکان و زمانی از کسی دریغ نکن سپاس می گویم تورا ...
19 ارديبهشت 1390

معذرت

سلام به همگی واقعا شرمندم که نتونستم مدتی مطلب بنویسم حسابی سرم شلوغه ولی قول میدم دوباره برگردم از تمام کسانی هم که به من لطف داشتن و برام کامنت گذاشتن خیلی ممنونم. فراموشم نکنید. ...
18 ارديبهشت 1390

معذرت

سلام به همگی واقعا شرمندم کهنتونستم مدتی مطلب بنویسم حسابی سرم شلوغه ولی قول میدم دوباره برگردم از تمام کسانی هم که به من لطف داشتن و برام کامنتگذاشتن خیلی ممنونم. فراموشم نکنید. ...
18 ارديبهشت 1390