هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهید ، او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد.به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر میتوانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز د...
22 فروردين 1390

داستان دروغهای مادرم

   داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.  زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و ...
22 فروردين 1390

داستان دروغهای مادرم

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع ب...
22 فروردين 1390

چشمانت

پسرم این روزها که از همه سایه ها و آدمهای رنگی دلم به درد آمده است تنها به نگاه زیبا و معصومانه تو که عطر آرامش را می پراکند چشم دوخته ام...   ...
21 فروردين 1390

چشمانت

پسرم این روزها که از همه سایه ها و آدمهای رنگی دلم به درد آمده است تنها به نگاه زیبا و معصومانه تو که عطر آرامش را می پراکند چشم دوخته ام... ...
21 فروردين 1390

مهربونیهات

دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان اما پاشونو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات می شن ...
21 فروردين 1390

مهربونیهات

دونه های برف از آسمون فقط برای دیدن چشمات پایین میان اما پاشونو که به زمین میزارن فدای مهربونیهات می شن ...
21 فروردين 1390

عاشقانه

پسر گلم هامان   جان به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن... کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست... اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد... تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن ... و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز... فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی...   ...
21 فروردين 1390

عاشقانه

پسر گلم هامان جان به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن... کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست... اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد... تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن ... و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز... فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی... ...
21 فروردين 1390