هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

انعکاس زندگی

پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآي‏ي‏ي!!   صدايي از دوردست آمد:آآآي‏ي‏ي!!  پسرم با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟  پاسخ شنيد: کي هستي؟  پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو!  باز پاسخ شنيد: ترسو:  پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟  پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي!  پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد.  اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به‏وجود م...
24 فروردين 1390

انعکاس زندگی

پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآي‏ي‏ي!! صدايي از دوردست آمد:آآآي‏ي‏ي!! پسرم با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟ پاسخ شنيد: کي هستي؟ پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو: پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي! پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به‏وجود مي‏آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما به دست خواهي آو...
24 فروردين 1390

دیوار

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد. ...
24 فروردين 1390

دیوار

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد. تابل...
24 فروردين 1390

سخنان ماندگار

بزرگترین کاستی ،سرزنش کردن دیگری برای چیزی است که در خودت نیز وجود دارد. "علی ابن ابی طالب"   توان آدمهارا با آرزوهایشان می شود سنجید. "پیکاسو"   به دنبال کسی باش که درمورد مهمترین موضوعات زندگی با تو همفکر باشد. "برایان تریسی"   به همه عشق بورز ،به تعدادکمی اعتماد کن وبه هیچ کس بدی نکن. "شکسپیر"   زینت انسان درسه چیز است: دانش ،محبت ،آزادی. "افلاطون"   زندگی چیست؟ نان ،آزادی ،فرهنگ ،ایمان و دوست داشتن. "علی شریعتی"   دوستانی بدست آر راستگو و و...
24 فروردين 1390

وجودِ نا وجود

میتونیم عکس کسی رو نگه داریم و هر لحظه تماشا کنیم. میتونیم  لباس هاشو نگه داریم و  عطر تنشو حس کنیم. میتونیم نامه هاشو نگه داریم و هر روز بخونیم. میتونیم فیلمهاشو نگه داریم و شاد بودنش رو  نگاه کنیم.  میتونیم خاطره ها ی با او بودن رو نگه داریم و بخونیم. میتونیم  صدای ضبط شده ش رو بذاریم و گوش کنیم. اما... نمی تونیم اون رو کنار خودمون داشته باشیم و وجودش رو حس کنیم. وقتی کسی رفت دیگه ن...
24 فروردين 1390

وجودِ نا وجود

میتونیم عکس کسی رو نگه داریم و هر لحظه تماشا کنیم. میتونیم لباس هاشو نگه داریم و عطر تنشو حس کنیم. میتونیم نامه هاشو نگه داریم و هر روز بخونیم. میتونیم فیلمهاشو نگه داریم وشاد بودنش رو نگاه کنیم. میتونیم خاطره ها ی با او بودن رو نگه داریم و بخونیم. میتونیم صدای ضبط شده ش روبذاریم و گوش کنیم. اما... نمی تونیم اون رو کنار خودمون داشته باشیم و وجودش رو حس کنیم. وقتی کسی رفت دیگه نمی تونیم برش گردونیم. بهتره ...
24 فروردين 1390

امان از این دل

دلم برای دلشوره های همیشه اش میسوزد....برای محبتی که به پایمان میریزد بیدریغ و برگ و بار خوشنودیمان میشود....برای چشمانش که همیشه نمناک از دلواپسیها و دغدغه هایی است که خرج دلهای گاه فراموشکار مان میکند.....دلم برایش میسوزد وقتی بر سجاده عشق مینشیند و دستهای مهربان وخسته اش را رو به سوی او میبرد و فقط برای ما میخواهد ونه خودش.....برای آرزوهایش که خلاصه درآرزوهای ما میشود.....این روزهابا دیدن هامان که تمام زندگیم را در بر گرفته یادم می آید روزهایی که به تمام دلنگرانیهایش میخندیدم و میگفت بگذار مادر شوی......! ...
24 فروردين 1390

امان از این دل

دلم برای دلشوره های همیشه اش میسوزد....برای محبتی که به پایمان میریزد بیدریغ و برگ و بار خوشنودیمان میشود....برای چشمانش که همیشه نمناک از دلواپسیها و دغدغه هایی است که خرج دلهای گاه فراموشکار مان میکند.....دلم برایش میسوزد وقتی بر سجاده عشق مینشیند و دستهای مهربان وخسته اش را رو به سوی او میبرد و فقط برای ما میخواهد ونه خودش.....برای آرزوهایش که خلاصه درآرزوهای ما میشود.....این روزهابا دیدن هامانکه تمام زندگیم را در بر گرفته یادممی آیدروزهایی که به تمام دلنگرانیهایش میخندیدم و میگفت بگذار مادر شوی......! ...
24 فروردين 1390