هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

داستان

1390/1/27 9:49
نویسنده : مامان رزیتا
407 بازدید
اشتراک گذاری

یکی بود یکی نبود .

 

یک مرد بود که تنها بود .

 

یک زن بود که او هم تنها بود .

 

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

 

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

 

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

 

مرد سرش را پایین آورد .

 

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

 

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

 

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

 

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

 

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

 

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

 

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

 

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد .

 

 دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

 

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

 

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

 

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

 

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

 

خدا خندید و زمین سبز شد .

 

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

 

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

 

خاک خوشبو شد .

 

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

 

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

 

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد.

 

بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

 

خدا شوق مرد را دید و خندید .

 

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

 

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد .

 

راست بگویید تا راستگو باشد .

 

گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

 

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

 

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد

 

 از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

 

خدا همه چیز و همه جا را میدید .

 

میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

 

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد .

 

دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

 

و پرنده هایی که ...

 

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ماهان
27 فروردین 90 10:05
یکی از یکی زیباتر و قشنگتر
سارا
28 فروردین 90 9:27
وایییییییی چقدر قشنگ بود گلم