تلخ شیرین
طعمش تلخ بود. تلخی اش را دوست نداشتیم نمی دانستیم که دواست. دوای نلخ ترین دردها. نمی دانستیم معجون است. معجون انسان شدن. گمش کردیم. شیطان از دستمان دزید. بی طاقت شدیم و ناآرام. دهانمان بوی شکایت گرفت و گلایه...
و تازه فهمیدیم نام آن اکسیر مقدس، نام آنچه از دستش دادیم، صبر بود.
دیگر عزم آهنی و طاقت فولادی نداریم. انگار ما را از شیشه و مه ساخته اند.
برای شکستن مان طوفان لازم نیست. ما با هر نسیمی هزار تکه می شویم، ترک می خوریم، می افتیم، می شکنیم، می ریزیم و شیطان همین را می خواست.
خدایا! ما را ببخش، این تعریف انسان نیست. ما دیگر ایوب نیستیم. از اینجا تا تو هزار راه فاصله است. ما اما چقدر بی حوصله ایم. ما پیش از آن که راه بیفتیم، خسته ایم. از ناهموار می ترسیم، از پست و بلند می هراسیم، از هر چه نا موافق می گریزیم. شانه هایمان درد می کند، اندوه های کوچکمان را نمی توانیم بر دوش کشیم، ما زیر هر غصه ای آوار می شویم، توی سینه ما جا برای هیچ غمی نیست.
خدایا ! ما را ببخش. این تعریف انسان نیست، ما دیگر ایوب نیستیم.
خدایا به ما برگردان، آن معجون تلخ، آن اکسیر مقدس
آن صبر قشنگ را



تلخ شیرین
