هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

بارون

1390/6/8 10:07
نویسنده : مامان رزیتا
466 بازدید
اشتراک گذاری

 

هامان جانم چند روزیه که هوا ابری و کم وبیش بارون می باره عزیزم مامان شدیداً عاشق بارون و هوای بارونیه توی این هوا همیشه حس خوبی داشتم ولی این بار غم عجیبی توی دلم نشسته دلم شدیداً گرفته ای کاش دوباره حس همیشگی برگرده ای کاش اون روزایی که بارون می بارید و بابا جون (آقا جون به گفته نوه ها) می گفت سوار شید تا بریم پارک و دامنه کوه ما هم با شوق فراوون آماده می شدیم و کلی از هوای پاک و بارونی بهره می بردیم تکرار بشه ولی ...نمی دونم چرا این بارون دیگه اون حسو به من نمی ده آخه باباجون اسیر رختخوابه و رنجور و ناتوان با چشمانی بی فروغ و منتظر که چشم به در دوخته تا...

دنیای زیبا

وقتی که تو بارانی می شوی در آسمان چشمانت غرق می شوم و فراموش می کنم که هوا پاییزی است.برخیز تا پنجره ها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند. باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده. از خلوت کوچه دلم می گیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم. هر چند که می دانم بارانی شدن، دل آسمانی می خواهد.

پنجره پاییز بارانی باران اشک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامانه میکاییل
7 شهریور 90 10:32
حسه غریبی است دیدنه عزیزی اسیره رختخواب چیزی به دله آدم چنگ میزنه اما کاری از دست آدم ساخته نیست جز مهربانی و دعا ، میفمههمت عزیزم .