رفتن آتلیه

پسر عزیزم قرار بود به مناسبت ١٨ ماهگیت بریم آتلیه ازت چند تا عکس بگیریم
بالاخره هفته قبل زنگ زدم و سه شنبه یعنی دیروز وقت گرفتم بگو چه ساعتی؟ ٨ شب بقیه ساعتها رو یا من یا بابا درگیر بودیم خلاصه ظهر از اداره که برگشتم سعی کردم طبق معمول شماروبخوابونم تا شب سرحال باشی از بدی شانس ما فقط نیم ساعت خوابیدی و منم خیلی استرس داشتم چون شمارو می شناسم دیگه گل پسر وقتی بدخواب میشی واویلاست
ساعت ٦ حمومت کردم و خواستم موهاتو سشوار بکشم نذاشتی موقع رفتن هم حاضر نبودی لباساتو بپوشی خیلی کلافه شده بودم همیشه برای دد رفتن حاضر و آماده ای ولی دیروز استرس من باعث شده بود همه چی به هم بریزه
باهر دردسری بود آماده شدیم ساعت ١٠/٨ آتلیه بودیم این اولین باری بود که این آتلیه می رفتیم خیلی از محیطش خوشم اومد اونجا که رسیدیم ذوق زده شده بودی چون پر از اسباب بازی و بادکنک بود تو هم عشق بادکنک
موقع عکس گرفتن هم که مدام در حال دویدن و بازی بودی اونطور که باید راضی نبودم توی آتلیه سه نفر بودن با من و بابا ٥ نفر بودیم عرق همه مارو درآوردی بازیت گرفته بود
دیگه کلافه و خسته بودم
شماهم که خوابت میومد ساعت ٣٠/١٠ شب بود که همه رضایت دادیم به همون عکسا بسنده کنیم
عزیزم لحظه ها خاطره اند...
زندگي شوق تمناي همين
خاطره هاست..



رفتن آتلیه
