هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

مادرم

1389/12/18 13:36
نویسنده : مامان رزیتا
382 بازدید
اشتراک گذاری

 دلم می خواد چند سطری برای مادرم بنویسم خیلی دلم براش تنگ شده مامان جون حالا که خودم مادر شدم می دونم که...............

تا حالا شده بخوای اشک بریزی ، گریه کنی یه عالمه اما نتونی و گلوت از زور بار بغز بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخوای با تمام قدرت خدا رو فریاد بکشی و ازش کمک بخوای که رهات کنه ، به دادت برسه
...

تا حالا شده که دلت بخواد یه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از این همه چشم انتظاری در بیاره
...

تا حالا شده زیر بار سنگین فاصله آنقدر له بشی که دیگه حتی نتونی جیک بزنی
...

تا حالا شده عشقت و ندید بگیرن و بعد هم
...

اصلا تا حالا شده عاشق بشید من شدم و فهمیدم عشقم مثل همه چیز تو دنیا واسه همه یه شکل نیست
...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوری ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ، مثل اشک و گرفته و تنگ


مثل بغض، مثل نفسهای کوتاه من و از جنس من از جنس برزخ ، از جنس مه

و بزرگ از قد آسمون هم خیلی بالاتر شاید هم بیشتر ، عاشقانه اونقدر که دوستم داشت و دارم

لطیف مثل ابریشم ، ابر و تموم مهربونیاش ... تا حالا شده به انتظار شنیدن دوباره ی یه صدای آشنا روزها ، شبها ،

ماهها و شاید سالها به انتظار بشینی که بیاد بیاد ، برگرده و بالاخره تنهایی تو هم تموم شه


یه زمانی بود که می خندیدم ، می رقصیدم با عشق و بوسه و احساس ... بجای درویشی و تنهایی و های های بی خبری

دامنم پر بود از احساس خوشبختی ، عشق ، عشق ، عشق
...

حالا هم حالم خوبست یه تنهایی دارم به وسعت عشق تو ، یه آرامش و سکوت محض که اونجا فقط صدای تیک تیک ساعت


که می تونه جای تو رو بگیره ، جای عشقم رو بگیره ، جای نفسهای گرمت و بگیره
...

از وقتی ازت دورم چشمای کسی دیگه آینه صورتکم نشد ، ا ز وقتی که از هم دور شدیم ...وای به روزی که دوباره کنار هم باشیم دیگه نمی ذارم بری و...............

تنهام بزاری هر جا بری باهات می یام ، باهات می یام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان آنیسا
18 اسفند 89 13:53
سلام عزیزم امیدوارم حال خودت و پسر گلت خوب باشه متاسفانه من آدرس وبتو نداشتم وگرنه حتما سر میزدم امروزم اکثر وبلاگهارو باز کردم تا بالاخره پیدات کردم البته هنوز هم کاملا مطمئن نیستم همون رز دوست داشتنی من وآنیسا باشی که همیشه مارو با نظرهاش خوشحال میکنه یا نه به هر حال اکثر مطالب وبتو خوندم خیلی جالب بود خسته نباشی هامان جون نازت چطوره از طرف من وآنیسا حتما ببوسش این گل پسر ماه رو بازم بهمون سر بزن .در ضمن من هامان رو به لیست دوستهای آنیسا اضافه میکنم
رها
18 اسفند 89 17:41
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، معمار شوم آنگاه، تمامی جهان را همچون بامی بر فراز دستان تو، ستون خواهم کرد وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، پزشک شوم آنگاه، با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت بر تمام دردهای جهان و آنگاه به سلامتی شان، با لب های تو بر گونه های شادی تمام کودکان جهان، بوسه خواهم زد وقتیکه من بزرگ شدم، شاید یکروز با چتر گیسوان تو از آسمان آرزوهایت پروازی کنم بر آستان زمین زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است و آنگاه، خواهم دوید تا مرزهای درونت و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو، پنهان خواهم شد اکنون را که نام نهادی فصل کاشت فردا که من بزرگ شدم، در زمان برداشت مادرم، به تو قول می دهم من تو را دوست خواهم داشت
مامانی یاستین
20 اسفند 89 0:35
سلام تا آدمی خودش مادر نشه ،قدر مادرش رو نمیدونه وتا وقتی جدایی نباشه قدر با هم بودن رو...... امیدوام که هر چه زودتر به خواسته ی دلت برسی عزیزم
سارا
20 اسفند 89 11:41
خیلی خیلی قشنگ بود عزیزم
سارا
20 اسفند 89 11:42
امیدوارم هرچه زودتر مامان گلت رو ببینی عزیزم