مادرم
دلم می خواد چند سطری برای مادرم بنویسم خیلی دلم براش تنگ شده مامان جون حالا که خودم مادر شدم می دونم که...............
تا حالا شده بخوای اشک بریزی ، گریه کنی یه عالمه اما نتونی و گلوت از زور بار بغز بخواد خفه شه ...
تا حالا شده که بخوای با تمام قدرت خدا رو فریاد بکشی و ازش کمک بخوای که رهات کنه ، به دادت برسه ...
تا حالا شده که دلت بخواد یه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از این همه چشم انتظاری در بیاره ...
تا حالا شده زیر بار سنگین فاصله آنقدر له بشی که دیگه حتی نتونی جیک بزنی ...
تا حالا شده عشقت و ندید بگیرن و بعد هم ...
اصلا تا حالا شده عاشق بشید من شدم و فهمیدم عشقم مثل همه چیز تو دنیا واسه همه یه شکل نیست ...
عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوری ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ، مثل اشک و گرفته و تنگ
مثل بغض، مثل نفسهای کوتاه من و از جنس من از جنس برزخ ، از جنس مه
و بزرگ از قد آسمون هم خیلی بالاتر شاید هم بیشتر ، عاشقانه اونقدر که دوستم داشت و دارم
لطیف مثل ابریشم ، ابر و تموم مهربونیاش ... تا حالا شده به انتظار شنیدن دوباره ی یه صدای آشنا روزها ، شبها ،
ماهها و شاید سالها به انتظار بشینی که بیاد بیاد ، برگرده و بالاخره تنهایی تو هم تموم شه
یه زمانی بود که می خندیدم ، می رقصیدم با عشق و بوسه و احساس ... بجای درویشی و تنهایی و های های بی خبری
دامنم پر بود از احساس خوشبختی ، عشق ، عشق ، عشق ...
حالا هم حالم خوبست یه تنهایی دارم به وسعت عشق تو ، یه آرامش و سکوت محض که اونجا فقط صدای تیک تیک ساعت
که می تونه جای تو رو بگیره ، جای عشقم رو بگیره ، جای نفسهای گرمت و بگیره ...
از وقتی ازت دورم چشمای کسی دیگه آینه صورتکم نشد ، ا ز وقتی که از هم دور شدیم ...وای به روزی که دوباره کنار هم باشیم دیگه نمی ذارم بری و...............
تنهام بزاری هر جا بری باهات می یام ، باهات می یام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر


مادرم
