بازی
پسرم دیروز صبح ساعت15/6 صبحچشماتو وا کردی و منو در حال آماده شدن دیدی و بهونه گیری شروع شد هر چی می گفتم برو پیش بابا همش می گفتی نه خلاصه تصمیم گرفتم کمی بازی کنیم و بعدش برم شماهم به هر طریق ممکن می خواستی منو خونه نگهداری کتاب مامان رو آوردی و با حرکاتت به من گفتی که بخونم و خلاصه ازم خواستی باهم تلویزیون ببینیم و ساعت 8 گذشته بود که راضی شدی بری با بابا بازی کنی و من هم برم سر کار البته با تاخیر فدای سرت مهم نیستباور کن اگه کار مهم نداشتم خونه می موندم ولی چاره نبودبعد از پایان ساعتکار بابا دنبال من اومد و منو رسوند خونه پدرجون از اونجا بابا کار داشت و از ما خواست خودمون بریم موقع برگشت کلی گریه کردی و می خواستی با بابا بری و مج...
نویسنده :
مامان رزیتا
11:31




