هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

هامان هستی مامان

پروژه خواب

راستی پسرم بعد از کلی کلنجار رفتن باخودم و غر غر کردن اطرافیان راضی شدم شمارو توی اتاق خودت بخوابونم دوشب گذشته هم شما بد خواب شدی هم من آخه منم به اتاق شما کوچ کردم و پایین تخت شما می خوابم شما که تا صبح چند بار بیدار می شی و می شینی و گریه می کنی عزیزم لازمه که عادت کنی توی تخت خودت بخوابی برای منم سخته ولی چاره ندارم باید زودتر این کارو می کردم چون بعد از ١٨ ماهگی  تاریکی و ترس از تاریکی برای شما معنا پیدا می کنه فرشته کوچولوی مامان مطمئن باش تا چند شب دیگه عادت می کنی قربونت برم امیدواره همیشه خوابای رنگی ببینی گل پسرم ...
19 شهريور 1390

دلتنگی

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن خورشید همیشه خندان ، آ سمان همیشه آ بی زمین همیشه سبز و ک وههای همیشه قهوه ای دلم برای خط کشی کنار دفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی برای گونیا و نقاله و پرگار و جامدادی دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته برای اولین زنگ مدرسه برای واکسن اول دبستان برای سر صف ایستادن ها برای قرآن های اول ص بح و خواندن سرود ایران اول هفته دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد دلم برای ضربدر و ستاره دلم برای ترس از سوال معلم کارت صد آفرین بیست داخل دفتر با خودکار قرمز و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر دلم برا...
16 شهريور 1390

دلتنگی

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن خورشید همیشه خندان ، آ سمان همیشه آ بی زمین همیشه سبز و ک وههای همیشه قهوه ای دلم برای خط کشی کنار دفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی برای گونیا و نقاله و پرگار و جامدادی دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته برای اولین زنگ مدرسه برای واکسن اول دبستان برای سر صف ایستادن ها برای قرآن های اول ص بح و خواندن سرود ایران اول هفته دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد دلم برای ضربدر و ستاره دلم برای ترس از سوال معلم کارت صد آفرین بیست داخل دفتر با خودکار قرمز و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر دلم برای ...
16 شهريور 1390

بدون عنوان

هامان عزیزم امروز عصر که از اداره برگردم میریم پیش مادرجون و آقاجون امیدوارم بهمون خوش بگذره البته میدونم به شما خیلی خوش میگذره البته سفرمون این بار سه چهار روزه است عزیز دلم امیدوارم تعطیلات به تموم دوستان عزیزم خوش بگذره ...
8 شهريور 1390

بدون عنوان

هامان عزیزم امروز عصر که از اداره برگردم میریم پیش مادرجون و آقاجون امیدوارم بهمون خوش بگذره البته میدونم به شما خیلی خوش میگذره البته سفرمون این بار سه چهار روزه است عزیز دلم امیدوارم تعطیلات به تموم دوستان عزیزم خوش بگذره ...
8 شهريور 1390

عید بر شما مبارک

صداي پاي عيد مي آيد . دل بر سر دو راهي ِ آمدن عيد رمضان و رفتن ماه مبارک رمضان بلا تکليف است ... نمی داند از آمدن آن شاد باشد يا از رفتن اين محزون ؟ عيد فطر پاک ترين و عيدترين عيدهاست چرا که پاداش ِ يک ماه عبادت و شست و شوي جان درنهر پاک رمضان است. عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست .  عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود. رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و آدمي نو ؛با جاني تازه از آن سر بر مي آورد . عيدفطر ؛ شادي برای رفتن رمضان نيست بلکه برای آمدن روز نو ، روزي نو و انساني نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ...
8 شهريور 1390

عید بر شما مبارک

صداي پاي عيد مي آيد. دل بر سر دو راهي ِ آمدن عيد رمضان و رفتن ماه مبارک رمضان بلا تکليف است ... نمی داند از آمدن آنشاد باشد يا از رفتن اينمحزون ؟ عيد فطر پاک ترين و عيدترين عيدهاست چرا که پاداش ِ يک ماه عبادت و شست و شوي جان درنهر پاک رمضان است. عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست . عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود. رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و آدمي نو ؛با جاني تازه از آن سر بر مي آورد . عيدفطر ؛ شاديبرای رفتن رمضان نيستبلکهبرای آمدن روز نو ، روزي نو و انساني نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ، با شبهاي قدر و مناجاتهايش از ما آدمي ديگر...
8 شهريور 1390

بارون

  هامان جانم چند روزیه که هوا ابری و کم وبیش بارون می باره عزیزم مامان شدیداً عاشق بارون و هوای بارونیه توی این هوا همیشه حس خوبی داشتم ولی این بار غم عجیبی توی دلم نشسته دلم شدیداً گرفته ای کاش دوباره حس همیشگی برگرده ای کاش اون روزایی که بارون می بارید و بابا جون (آقا جون به گفته نوه ها) می گفت سوار شید تا بریم پارک و دامنه کوه ما هم با شوق فراوون آماده می شدیم و کلی از هوای پاک و بارونی بهره می بردیم تکرار بشه ولی ...نمی دونم چرا این بارون دیگه اون حسو به من نمی ده آخه باباجون اسیر رختخوابه و رنجور و ناتوان با چشمانی بی فروغ و منتظر که چشم به در دوخته تا... وقتی که تو بارانی می شوی در آسمان چشمانت غرق می شوم...
8 شهريور 1390

بارون

هامان جانم چند روزیه که هوا ابری و کم وبیش بارون می باره عزیزم مامان شدیداً عاشق بارون و هوای بارونیه توی این هوا همیشه حس خوبی داشتم ولی این بار غم عجیبی توی دلم نشسته دلم شدیداً گرفته ای کاش دوباره حس همیشگی برگرده ای کاش اون روزایی که بارون می بارید و بابا جون (آقا جون به گفته نوه ها) می گفت سوار شید تا بریم پارک و دامنه کوه ما هم با شوق فراوون آماده می شدیم و کلی از هوای پاک و بارونی بهره می بردیم تکرار بشه ولی ...نمی دونم چرا این بارون دیگه اون حسو به من نمی ده آخه باباجون اسیر رختخوابه و رنجور و ناتوان با چشمانی بی فروغ و منتظر که چشم به در دوخته تا... وقتی که تو بارانی می شوی در آسمان چشمانت غرق می شوم و فراموش ...
8 شهريور 1390