هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

هامان هستی مامان

یه سوال

می خوام از شما دوستان مهربانم یه سوال بپرسم ببینم شما هم حس منو دارید یا من مشکل پیدا کردم روز به روز به هامان وابسته تر می شم نمی تونم از خودم جداش کنم می دونم دارم اشتباه می کنم ولی نمی تونم جدا از خودم بخوابونمش تا به خواب میره گریه می کنم چون دلم تنگ میشه البته اینو بگم اونم خیلی بیشتر از قبل به من وابسته شده اصلا اجازه نمی ده من توی آشپزخونه باشم مدام از من می خواد کنارش باشم و یا تو بازیاش شرکت کنم و یا نظاره گر کاراش باشم هر چند که قبلاً هم از دور همراهیش می کردم ولی الان دیگه باید نزدیکش باشم اگه راهکار مناسبی دارید به من پیشنهاد کنید چون می ترسم هم اون آسیب  ببینه هم من عزیز مادر خیلی دوستت د...
1 شهريور 1390

یه سوال

می خوام از شما دوستان مهربانم یه سوال بپرسم ببینم شما هم حس منو دارید یا من مشکل پیدا کردم روز به روز به هامان وابسته تر می شم نمی تونم از خودم جداش کنم می دونم دارم اشتباه می کنم ولی نمی تونم جدا از خودم بخوابونمش تا به خواب میره گریه می کنم چون دلم تنگ میشه البته اینو بگم اونم خیلی بیشتر از قبل به من وابسته شده اصلا اجازه نمی ده من توی آشپزخونه باشم مدام از من می خواد کنارش باشم و یا تو بازیاش شرکت کنم و یا نظاره گر کاراش باشم هر چند که قبلاً هم از دور همراهیش می کردم ولی الان دیگه باید نزدیکش باشم اگه راهکار مناسبی دارید به من پیشنهاد کنید چون می ترسم هم اون آسیب ببینه هم من عزیز مادر خیلی دوستت دارم ...
1 شهريور 1390

ما برگشتیم

سلام دوستای عزیزم.... اگه بدونید چقدر دلمون براتون تنگ شده بود...راستی طاعاتتون قبول... از محبت های بیدریغ تون هم سپاسگزاریم...مخصوصاً دوستان بسیار عزیزم که در این مدت کامنت گذاشتن و اظهار لطف کردند. البته یه عده ای هم با کامنتهاشون قصد اذیت داشتند که اون هم مهم نیست. در این مدتی که نبودیم اتفاقات زیادی برامون افتاد که هم خوب بود و هم ...در کل به هامان جونم خیلی خوش گذشت و این از همه برام مهمتره از اینکه در کنارش بودم خیلی خوشحال بود و کلی هم تغییرات مثبت داشت    وقتی برگشتیم تهران تا چند روز بهونه می گرفت آخه اونجا دورو برش خیلی شلوغ بود و مرکز توجه بود فعلا بای تا بعد ...
1 شهريور 1390

ما برگشتیم

سلام دوستای عزیزم.... اگه بدونید چقدر دلمون براتون تنگ شده بود...راستی طاعاتتون قبول... از محبت های بیدریغ تون هم سپاسگزاریم...مخصوصاً دوستان بسیار عزیزم که در این مدت کامنت گذاشتن و اظهار لطف کردند. البته یه عده ای هم با کامنتهاشون قصد اذیت داشتند که اون هم مهم نیست. در این مدتی که نبودیم اتفاقات زیادی برامون افتاد که هم خوب بود و هم ...در کل به هامان جونم خیلی خوش گذشت و این از همه برام مهمتره از اینکه در کنارش بودم خیلی خوشحال بود و کلی هم تغییرات مثبت داشت وقتی برگشتیم تهران تا چند روز بهونه می گرفت آخه اونجا دورو برش خیلی شلوغ بود و مرکز توجه بود فعلا بای تا بعد ...
1 شهريور 1390

تعطیلات

هامان جان دیروز برای چکاپ ماهانه شما رو پیش دکترت بردم خداروشکر همه چیز روبه ره بود ولی کمی دکتر با من دعوا کرد عزیزم گفت کمی اضافه وزن داری و این اصلا خوب نیست عزیز مامان شما که زیاد غذا نمی خوری نمی دونم چه کنم  از فردا هم که تعطیل هستم و در خدمت شما گل پسر البته  باهم میریم پیش مادر جون و آقا جون تا تعطیلات رو در کنار اوناباشیم امیدوارم خوش بگذره اینجا جا داره برای مدتی از دوستای خوبمون خداحافظی کنیم ممکنه فرصت نکنم بنویسم دلم برای همتون تنگ می شه خدانگهدار ...
5 مرداد 1390

تعطیلات

هامان جان دیروز برای چکاپ ماهانه شما رو پیش دکترت بردم خداروشکر همه چیز روبه ره بود ولی کمی دکتر با من دعوا کرد عزیزم گفت کمی اضافه وزن داری و این اصلا خوب نیست عزیز مامان شما که زیاد غذانمی خوری نمی دونم چه کنم از فردا هم که تعطیل هستم و در خدمت شما گل پسر البته باهم میریم پیش مادر جون و آقا جون تا تعطیلات رو در کنار اوناباشیم امیدوارم خوش بگذره اینجا جا داره برای مدتی از دوستای خوبمون خداحافظی کنیم ممکنه فرصت نکنم بنویسم دلم برای همتون تنگ می شه خدانگهدار ...
5 مرداد 1390

سفارش آقا جون

هامان جان دیروز بعد از یک هفته اومدم اداره و باز شما رو به مامان بزرگ و بابا بزرگ سپردم از این بابت که خیالم راحته خیلی اونجا بهت خوش می گذره ظهر اومدم دنبالت رفتیم خونه بعدش هم بابا اومد و مارو برد خونه خاله آقا جون و... اونجا بودن و قرار بود ساعت ٨ شب برگردن خیلی با پسر خاله ها بازی کردی البته بگم پسر خاله ها خیلی بزرگتر از شما هستن ولی کلی باشما بازی می کنن بهت خیلی خوش گذشت ساعت ١٠/٨ شب هم آقاجون و ... رفتن موقع خداحافظی آقاجون شمارو بوسید کلی سفارش کرد مواظبت باشم و به من هم گفت قدر تو گل پسر روبدونم و گفت دخترم من دیگه فرصتی ندارم مواظب خودت، پسرت و همسرت باش وخوب زندگی کن  و نگاهی مهربان به من کرد و رفت بغض گلومو فشار می د...
4 مرداد 1390