تلخ شیرین
طع مش تلخ بود. تلخی اش را دوست نداشتیم نمی دانستیم که دواست. دوای نلخ ترین دردها. نمی دانستیم معجون است. معجون انسان شدن. گمش کردیم. شیطان از دستمان دزید. بی طاقت شدیم و ناآرام. دهانمان بوی شکایت گرفت و گلایه... و تازه فهمیدیم نام آن اکسیر مقدس، نام آنچه از دستش دادیم، صبر بود. دیگر عزم آهنی و طاقت فولادی نداریم. انگار ما را از شیشه و مه ساخته اند. برای شکستن مان طوفان لازم نیست. ما با هر نسیمی هزار تکه می شویم، ترک می خوریم، می افتیم، می شکنیم، می ریزیم و شیطان همین را می خواست. خدایا! ما را ببخش، این تعریف انسان نیست. ما دیگر ایوب نیستیم. از اینجا تا تو هزار راه فاصله است. ما اما چق...
نویسنده :
مامان رزیتا
11:28


