هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

حس مادری

1390/3/7 13:34
نویسنده : مامان رزیتا
350 بازدید
اشتراک گذاری

Flowerکاش یک ساعت جادویی داشتم که هرموقع من می خواستم٬ زمان رو نگه می داشت و هروقت می خواستم تندش می کرد. اونوقت حتماً این روزهای کودکی هامان رو کند می کردم و بیشتر و بیشتر ازش لذت می بردم. کاش وسیله ای بود مثل دوربین که به جای ثبت ثانیه ها و دقیقه ها٬ حس ها رو ضبط می کرد. اونوقت من حس قشنگ این روزهای خودم رو با پسرم ضبط می کردم و سالهای بعد٬ روزهایی که کار و زندگی توی این دنیای شلوغ و پلوغ٬ خسته و افسرده‌م کرده٬ با تکرار این حس قشنگ دوباره زنده می شدم. کاش می شد بوهایی رو که دوست داریم توی یک شیشه بریزیم و نگه داریم. اگر می شد٬ من حتماً بوی نوزادی هامان رو توی یک شیشه می ریختم و برای سالهای بعد نگهش می داشتم. زیر گردن بچه ها بویی داره که مثل هیچ بوی دیگه ای توی دنیا نیست. بوی شیر و لوسیون بچه و بوی یک بدن کوچولوی پاک دوست داشتنی. بوی بهشت.

 

هامان  من داره روز به روز بزرگتر می شه و من روز به روز بیشتر عاشقش می شم. هر روز بیشتر یاد می‌گیرم و عادتهاش رو می‌شناسم. وقتی که گرسنه‌شه٬ وقتی جاش خیسه و ناراحته٬ وقتی دلش درد می کنه٬ وقتی هیچیش نیست اما دلش می خواد من - فقط من- بغلش کنم و باهاش حرف بزنم.هامان مثل یک دنیای کوچیکه که من دارم کشفش می‌کنم. اون هم روز به روز بیشتر من رو می شناسه. وقتی باهاش حرف می زنم ساکت می شه و کاملن گوش می‌ده. وقتی براش لالایی می خونم٬‌ وقتی ناراحتم و براش حرف می زنم٬ وقتی قربون صدقه ش می رم. می دونم که من رو می‌شناسه و نگاههایی داره که فقط مخصوص منه.

 وقتی گرسنه ش می شه٬ هرچیزی رو که به هرجای صورتش اشاره بشه٬ می خواد بخوره  بعد که می خوام بهش شیر بدم٬ یه دفعه هول می شه٬ سرش رو تند تند تکون می ده و با لبهاش دنبال غذاش می گرده. و وقتی داره شیر می خوره٬ با اون چشمهای سیاه خوشگلش نگاهم می کنه٬ مستقیم توی چشمهام و تند تند مک می زنهconnie_32.gif٬ نگرانه که نکنه غذاشو ازش بگیرن. بعد که سیر می شه٬ چشمهاش خمار می شه و مست مست٬ درحالیکه یک قطره شیر هنوز کنار لبشه٬ خوابش می بره. واقعاً این لحظه ها٬ این حسها رو با چی می‌شه عوض کرد؟ الان که راه افتاده تا می رم از یخچال چیزی در بیارم فوراً میادو داخل یخچال می شینه و تا غافل می شم می ره و سرش رو تو لباسشویی می کنه تا جارو می کشم دنبال جاروبرقی راه میافته و بانق زدناش ازم می خواد که خاموشش نکنم   و یا موقع  حموم کردن  که اصلاً دلش نمی خواد  ازی توی وان دربیاد همش می گم خدایا کاش این لحظه ها پایان نداشت خدایا چقدر زیباست حس زیبای مادری چه زیباست در آغوش گرفتن فرشته های کوچولو سپاس می گویم تورا به خاطر این حس قشنگ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان ماهان
7 خرداد 90 15:43
سلام رز خوبم چقدر زیبا و قشنگ نوشتی اینا تمام حرفای دل منم بود کاش میشد این لحظه ها تموم نمیشد ... منم عاشق بوی گردن ودهان بچه ها هستم بویی که تو هیچ عطر فروشی نیست... واقعا حس مادری زیباست......... بوسسسسسسسسسسس
مامان پارسا جون
9 خرداد 90 2:04
واقعا زیبا بود اینا همه حرف دل همه ی مامانای مهربونه ما هم توی خونمون یه بهشت کوچولو داریم
سارا
9 خرداد 90 16:16
الهییییییییییییی بگردم این احساسات قشنگت رو مامان مهربون منم با همه سختیها دوست ندارم بچه ها بزرگ بشن