هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

برای پدر عزیزم

می خواهم برای او بنویسم ،برای او که سالهاست زیر این تازیانه های زندگی سر خم نیاورده است ،و سینه سپر کرده در مقابل این طوفانهای سهمگین سرنوشت. او تا آخرین قطره های سرخ زندگیش را به پای نهال های عشقش میریزد تا این نهال ها به دژ های فولادی ای تبدیل شوند و همانند او سربلند از این آزمون الهی بیرون بیایند . از او می نویسم که ماهها و سالهاست دوری را برای آسایش خانواده خود بدون هیچ انتظار و توقعی تحمل میکند. از او مینویسم که تنها بدون هیچ همدم و همیاری به جنگ این زندگی بیرحم می رود و گلهای بهاری را در دل این زندگی می سازد . آری از او مینویسم که دل نگران و با اضطراب شدید شب ، سر را بر روی زمین میگذارد و با کول...
25 خرداد 1390

پدرم، دوستت دارم

  شاید این تنها جمله‌ای باشد که بتوان با آن از تو قدرشناسی کرد، اما نه، خوبی و صفای وجود تو در هیچ واژگانی نمی‌گنجد. نگاهم را دریاب، نگاهی سرشار از عشق، می خواهم دستهای پینه بسته ات را بوسه باران کنم و فریاد بزنم که تمام زیبایی های دنیا را با یک نگاه خسته ات عوض نخواهم کرد پدر .. ...
24 خرداد 1390

پدرم، دوستت دارم

شاید این تنها جمله‌ای باشد که بتوان با آن از تو قدرشناسی کرد، اما نه، خوبی و صفای وجود تو در هیچ واژگانی نمی‌گنجد. نگاهم را دریاب، نگاهی سرشار از عشق، می خواهم دستهای پینه بسته ات را بوسه باران کنم و فریاد بزنم که تمام زیبایی های دنیا را با یک نگاه خسته ات عوض نخواهم کرد پدر .. ...
24 خرداد 1390

پدرخوبم

هرغروب که هامان ،منتظر شنید‌ن صد‌ای زنگ خانه است تا پد‌رش از راه برسد‌، خاطرات کود‌کی‌ام که لبریز از مهربانی‌هایت است، پیش چشمانم رژه می‌روند‌. د‌ر آن لحظه‌‌ها د‌لم می‌خواهد‌ زمان به عقب برگرد‌د‌ و من همان د‌ختر کوچولویی شوم که غروب‌ها کنار پنجره به انتظار می‌نشست تا پد‌رش با غروب به خانه بیاید‌، اگر چه خسته، اما با یک د‌نیا اشتیاق! یاد‌ش بخیر، چه روزهای شیرینی را سپری کرد‌یم، خانه‌مان همیشه با چراغ مهربانی پد‌ر و ماد‌ر روشن بود‌ ـ مثل خیلی از خانه‌های د‌یگر ـ گرمای خانه ما د‌ست&...
24 خرداد 1390

پدرخوبم

هرغروب که هامان ،منتظر شنید‌ن صد‌ای زنگ خانه است تا پد‌رش از راه برسد‌، خاطرات کود‌کی‌ام که لبریز از مهربانی‌هایت است، پیش چشمانم رژه می‌روند‌. د‌ر آن لحظه‌‌ها د‌لم می‌خواهد‌ زمان به عقب برگرد‌د‌ و من همان د‌ختر کوچولویی شوم که غروب‌ها کنار پنجره به انتظار می‌نشست تا پد‌رش با غروب به خانه بیاید‌، اگر چه خسته، اما با یک د‌نیا اشتیاق! یاد‌ش بخیر، چه روزهای شیرینی را سپری کرد‌یم، خانه‌مان همیشه با چراغ مهربانی پد‌ر و ماد‌ر روشن بود‌ ـ مثل خیلی از خانه‌های د‌یگر ـ گرمای خانه ما د‌ست&...
24 خرداد 1390

پدرم

پدرم! ای الگوی کردار نیک       وای زردشت من به پاکی اتش میستایمت   پدرم! ای خاطره ساز خاطرم       وای اتشکده من، به صفایی نور میجویمت   پدرم ! ای روح القدس من وای رمز وجودی وجود من              بسان عیسی با نخست سخنم میگویمت                                  که مولای منـــــی   ...
24 خرداد 1390

پدرم

پدرم! ای الگوی کردار نیک وای زردشت من به پاکی اتش میستایمت پدرم! ای خاطره ساز خاطرم وای اتشکده من، به صفایی نور میجویمت پدرم ! ای روح القدس من وای رمز وجودی وجود من بسان عیسی با نخست سخنم میگویمت که مولای منـــــی تو اول و انتهای منی پدرم ای محور ثبات من وای خورشید ذات من ، هردم چون قمر میپویمت ...
24 خرداد 1390

پدرم

برای پدرم... برای پدرم که در تمام دنیا از همه چیز با ارزش تر است.... برای پدرم که مردانه ترین احساسات مردانه را در او و فقط در او یافت کرده ام... برای پدرم که تمام وجودم است و تمام وجودش سرشار از عشق به خانواده اش... برای پدرم که دیدن تارهای موی سپیدش اندوهگین ترین صحنه زندگی ام است... برای پدرم که اولین و آخرین مرد زندگی ام است.... برای پدرم که همه چیزم است ...همه چیزم بی اغراق... برای پدرم که هیچ چیزی برای تقدیم به او ندارم ...هیچ چیزی که تنها ذره ای از لطف و محبت پدرانه اش را جبران کند... برای پدرم... . ..فقط می توانم با تمام وجودم فریاد بزنم که دوستت دارم...
23 خرداد 1390