هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

بچه گیها

"بچه که بوديم بچه بوديم بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم براي عشق پاک بچه گيهادلم تنگه" واسه اون روزايي كه قهرهاودعواهامون بايه بوسه تموم ميشد وبازم همديگرودوست داشتيم همديگروبغل مي‌گرديمو ميبوسيديم و ميگفتيم آشتي آشتي فرداميريم توكشتي به همين سادگي ودوست داشتني ...
8 تير 1390

بیماری هامانم

سلام پسر عزیزم چندروزی بود تب داشتی و خیلی بد قلق بودی شرایط سختی رو گذروندیم خیلی غصه خوردم ولی بابایی مدام می گفت چیزی نیست و نگران نباش دکتر هم می گفت چیز مهمی نیست ولی چه کنم آروم و قرار نداشتم خدا روشکر از دیروز حالت خیلی بهتره امیدوارم همواره سالم و شاد باشی خیلی لاغر و نحیف شدی چون اصلاً اشتها نداری و غذا نمی خوری بازم جای شکر داره که تبت قطع شده دیروز هم با بردیمت آرایشگاه آخه موهات توی صورتت میومد و اذیت می شدی خیلی بی قراری کردی و کلی هم گریه کردی ولی خیلی خیلی زیباتر شدی فرشته کوچولوی مامانی خیلی هم خوش تیپ شدی عزیز دلم دیشب هر کار کردم ازت عکس بگیرم م وفق نشدم مدام دنبالم می دویی و می خوای دوربینو بگیری خیلی خیلی زیاد ...
7 تير 1390

بیماری هامانم

سلام پسر عزیزم چندروزی بود تب داشتی و خیلی بد قلق بودی شرایط سختی رو گذروندیم خیلی غصه خوردم ولی بابایی مدام می گفت چیزی نیست و نگران نباش دکتر هم می گفت چیز مهمی نیست ولی چه کنم آروم و قرار نداشتم خدا روشکر از دیروز حالت خیلی بهتره امیدوارم همواره سالم و شاد باشی خیلی لاغر و نحیف شدی چون اصلاً اشتها نداری و غذا نمی خوری بازم جای شکر داره که تبت قطع شده دیروز هم با بردیمت آرایشگاه آخه موهات توی صورتت میومد و اذیت می شدی خیلی بی قراری کردی و کلی هم گریه کردی ولی خیلی خیلی زیباتر شدی فرشته کوچولوی مامانی خیلی هم خوش تیپ شدی عزیز دلم دیشب هر کار کردم ازت عکس بگیرم م وفق نشدم مدام دنبالم می دویی و می خوای دوربینو بگیری خیلی خیلی زیاد ...
7 تير 1390

عذر خواهی

سلام پسرم منو ببخش این روزها خیلی کمتر می نویسم از یک طرف کار روزانه و از طرف دیگه بیماری خودت شدیداً منو درگیر و عصبی کرده نمی دونم مشکل از کجاست هر که نظری داره ولی باور کن حسابی گیج و پریشونم امیدوارم زودتر همه چی روبه راه بشه گل پسرم ...
5 تير 1390

عذر خواهی

سلام پسرم منو ببخش این روزها خیلی کمتر می نویسم از یک طرف کار روزانه و از طرف دیگه بیماری خودت شدیداً منو درگیر و عصبی کرده نمی دونم مشکل از کجاست هر که نظری داره ولی باور کن حسابی گیج و پریشونم امیدوارم زودتر همه چی روبه راه بشه گل پسرم ...
5 تير 1390

به نام مهربانترین

ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر، که هنوز،بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ماه من، دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا رادارند ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ...
29 خرداد 1390

به نام مهربانترین

ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر، که هنوز،بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ماه من، دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا رادارند ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، ز...
29 خرداد 1390

همسر عزیزم

  و چه آغاز دل انگیزی                          آن زمان که به تو پیوستم وهمان پیوستگی                        معنی زندگیم شد وچه زیبا دیدم                    که به تو محتاجم    دوستت دارم روزت مبارک حامد عزیزم ...
25 خرداد 1390

همسر عزیزم

و چه آغاز دل انگیزی آن زمان که به تو پیوستم وهمان پیوستگی معنی زندگیم شد وچه زیبا دیدم که به تو محتاجم دوستت دارم روزت مبارک حامد عزیزم ...
25 خرداد 1390

برای پدر عزیزم

  می خواهم برای او بنویسم ،برای او که سالهاست زیر این تازیانه های زندگی سر خم نیاورده است ،و سینه سپر کرده در مقابل این طوفانهای سهمگین سرنوشت. او تا آخرین قطره های سرخ زندگیش را به پای نهال های عشقش میریزد تا این نهال ها به دژ های فولادی ای تبدیل شوند و همانند او سربلند از این آزمون الهی بیرون بیایند . از او می نویسم که ماهها و سالهاست دوری را برای آسایش خانواده خود بدون هیچ انتظار و توقعی تحمل میکند. از او مینویسم که تنها بدون هیچ همدم و همیاری به جنگ این زندگی بیرحم می رود و گلهای بهاری را در دل این زندگی می سازد . آری از او مینویسم که دل نگران و با اضطراب شدید شب ، سر را بر روی زمین میگذارد ...
25 خرداد 1390