هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

حس من

هامان جان نفس هايم به نفس های تو بسته است برای كشتنم نيازی به خشونت نيست از من كه دور و دورتر شوی نفس كشيدن از يادم می رود هامان جان نمی دونم چرا هر روز که بزرگ و بزرگتر می شی دلم بیشتر می گیره چون می دونم بچه ها بزرگ که می شن از پدر مادرهاشون دورتر می شن منو ببخش می دونم حس قشنگی نیست ولی واقعیت داره ...
11 تير 1390

عشق من

یادم هست که همه چیز از کجا شروع شد و درک کردم دیگه خودم  تنها نیستم ، یه اتفاقی افتاد یه حس ناب که با تمام وجود لمسش کردم... آنجا نقطه شروع من بود ، لحظه آغازم ، اون لحظه بود که وجودم پر شد از  شور عشق و حس کردم  که میتونم خیلی زیاد کسی رو دوست داشته  باشم و حس کردم که خودم هم چقدر زیبا شدم..... حس شیرینی که دلم طعمش رو چشید و بعد از اون تمام سلولهای بدنم  شیرین شدند ،  حتی عقلم با همه داناییش از این طعم شیرین  لذت برد.... شاید قشنگترین و بهترین لحظه ای که هر آدمی بهش میرسه همین باشه... حالا تو ، تو خاک وجودم ریشه کردی و نمیخوام که از وجودم خارج بشی ، ...
8 تير 1390

عشق من

یادم هست که همه چیز از کجا شروع شد و درک کردم دیگه خودم تنها نیستم ، یه اتفاقی افتاد یه حس ناب که با تمام وجود لمسش کردم... آنجا نقطه شروع من بود ، لحظه آغازم ، اون لحظه بود که وجودم پر شد از شور عشق و حس کردم که میتونم خیلی زیاد کسی رو دوست داشته باشم و حس کردم که خودم هم چقدر زیبا شدم..... حس شیرینی که دلم طعمش رو چشید و بعد از اون تمام سلولهای بدنم شیرین شدند ، حتی عقلم با همه داناییش از این طعم شیرین لذت برد.... شاید قشنگترین و بهترین لحظه ای که هر آدمی بهش میرسه همین باشه... حالا تو ، تو خاک وجودم ریشه کردی و نمیخوام که از وجودم خارج بشی ، میخوام همچنان تو وجودم جوونه و غنچه بزنی.... ...
8 تير 1390

بچه گیها

"بچه که بوديم بچه بوديم بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم براي عشق پاک بچه گيهادلم تنگه"   واسه اون روزايي كه قهرهاودعواهامون بايه بوسه تموم ميشد وبازم همديگرودوست داشتيم همديگروبغل مي‌گرديمو ميبوسيديم و ميگفتيم آشتي آشتي فرداميريم توكشتي به همين سادگي ودوست داشتني   ...
8 تير 1390