هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

معجزه

شب بخیر هامان جان در حال حاضر که دارم می نویسم ساعت 20/12 دقیقه نیمه شبه و شما خواب هستی ما منتظریم مهمونهامون از راه برسن مسافرای عزیزی هستند ولی به خاطر مسئله ای که پیش اومده خیلی خوشحال نیستیم پسرم امروز کلی با شما صحبت کردم و ازت خواستم با قلب کوچکت دعا کنی تا معجزه ای رخ بده و همه ما ازاین کابوس وحشتناک نجات پیدا کنیم من خیلی امیدوارم که خدا این بار هم لطفشو از ما دریغ نمی کنه چون خدا خیلی مهربونه امیدوارم فردا خبرای خوش داشته باشم و بیام بنویسم خیلی دوست دارم پسرم ...
28 تير 1390

درد دل

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت پسرم زندگی پستی و بلندی زیاد دارد سعی کن آنقدر محکم و استوار باشی که طوفان غمها نتواند به تو آسیبی برساند دلم می خواست الان می تونستم باهات درد دل کنم و حسی رو که در درون دارم رو باهات درمیون بذارم ولی  هنوز  شنیدن این مسائل برای شما خیلی زوده امیدوارم روزی که وبت رو می خونی شاد باشی عزیزم ...
22 تير 1390

درد دل

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت پسرم زندگی پستی و بلندی زیاد دارد سعی کن آنقدر محکم و استوار باشی که طوفان غمها نتواند به تو آسیبی برساند دلم می خواست الان می تونستم باهات درد دل کنم و حسی رو که در درون دارم رو باهات درمیون بذارم ولی هنوز شنیدن این مسائل برای شما خیلی زوده امیدوارم روزی که وبت رو می خونی شاد باشی عزیزم ...
22 تير 1390

غم دل

گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه رومي بوسيد به من ازدور نگاهش را داد ... يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!! هامان جان اصلا دوست نداشتم از ناراحتی هام برات بنویسم ولی امشب تلفنی داشتیم که تمام غمهای عالم رو به دل من و بابا ریخت پسرم وقتی این مطلب رو تونستی خودت بخونی همه چی رو برات توضیح خواهم داد ...
22 تير 1390

غم دل

گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه رومي بوسيد به من ازدور نگاهش را داد ... يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!! هامان جان اصلا دوست نداشتم از ناراحتی هام برات بنویسم ولی امشب تلفنی داشتیم که تمام غمهای عالم رو به دل من و بابا ریختپسرم وقتی این مطلب رو تونستی خودت بخونی همه چی رو برات توضیح خواهم داد ...
22 تير 1390

بدون عنوان

جیرجیرک به خرس گفت: دوستت دارم خرس گفت: الان وقت خواب زمستانیه منه ورفت که بخوابه در حالیکه نمیدونست عمر جیرجیرک فقط ۳ روزه !!   هامان جانم :   زندگی گذراس پس به فکر خودسازی وهمنوعان خودباش........           ...
21 تير 1390

بدون عنوان

جیرجیرک به خرس گفت: دوستت دارم خرس گفت: الان وقت خواب زمستانیه منه ورفت که بخوابه در حالیکه نمیدونست عمر جیرجیرک فقط ۳ روزه !! هامان جانم : زندگی گذراس پس به فکر خودسازی وهمنوعان خودباش........ ...
21 تير 1390

بدون عنوان

  پسر عزیزم   دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است کوه را با ان بزرگی ..................میتوان هموار کرد حرف ناهموار را هموار کردن................مشکل است                                   ...
21 تير 1390

بدون عنوان

پسر عزیزم دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است کوه را با ان بزرگی ..................میتوان هموار کرد حرف ناهموار را هموار کردن................مشکل است ...
21 تير 1390

بدون عنوان

  پسرعزیزم امروز طبق معمول آماده اومدن به اداره بود که چشمای زیباتو باز کردی و تا منو دیدی نشستی و گفتی دد دد در آغوشت  گرفتم باهات صحبت کردم و گفتم من باید برم اداره زود برمی گردم ولی به من چسبیده بودی و دد دد می گفتی بالاخره رفتیم توی اتاقت و طبق معمول قفسه کتابهارو نشون دادی و ازم خواستی کتاب بخونم توی بغلم نشستی و کتاب رو برات خوندم تموم که شد چشمات سنگین شده بود و دوباره می خواستی بخوابی راضی شدی بری پیش بابا و من هم اومدم خیلی باخودم فکر کردم شاید اشتباه بزرگی رو دارم مرتکب می شم از اداره تماس گرفتم بابا حامد می گفت از لحظه ای که اومدم بیرون داری نق می زنی و بهونه می گیری شما همیشه پسر خوب ی بود...
21 تير 1390