هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

بدون عنوان

پسرعزیزم امروز طبق معمول آماده اومدن به اداره بود که چشمای زیباتو باز کردی و تا منو دیدی نشستی و گفتی دد دد در آغوشت گرفتم باهات صحبت کردم و گفتم من باید برم اداره زود برمی گردم ولی به من چسبیده بودی و دد دد می گفتی بالاخره رفتیم توی اتاقت و طبق معمول قفسه کتابهارو نشون دادی و ازم خواستی کتاب بخونم توی بغلم نشستی و کتاب رو برات خوندم تموم که شد چشمات سنگین شده بود و دوباره می خواستی بخوابی راضی شدی بری پیش بابا و من هم اومدم خیلی باخودم فکر کردم شاید اشتباه بزرگی رو دارم مرتکب می شم از اداره تماسگرفتم بابا حامد می گفتاز لحظه ای که اومدم بیرون داری نق می زنی و بهونه می گیری شما همیشه پسرخوب ی بودی و هستی و مطمئنا مامانو درک می...
21 تير 1390

بدون عنوان

سلام پسرم این روزا هزار ماشاءالله خیلی شیطون شدی و به این خاطر کمتر می تونم برات بنویسم >www.kalfaz.blogfa.com از لحظه ای که از کار برمی گردم باهم هستیم می خوام نبودن صبح رو جبران کنم البته اینو بگم شدیداً بهت نیاز دارم همه می گن بچه ها به مادر نیاز دارن اینو قبول دارم ولی باور کن از لحاظ روحی و روانی این تو هستی که منو ساپورت می کنی فرشته زندگی من  خیلی دوست دارم آخر هفته گذشته یعنی جمعه رفتیم کرج خونه دایی اونجا که رسیدیم دیگه تاشب نه شیر و نه غذا خوردی و نه خوابیدی همش با علی و زهرا جون بازی کردی و کلی هم ذوق زده بودی و تنها اسمی رو هم که بلدی علی هست که "عیی" ادا می کنی و مدام دنبال علی می دویدی و...
20 تير 1390

بدون عنوان

سلام پسرم این روزا هزار ماشاءالله خیلی شیطون شدی و به این خاطر کمتر می تونم برات بنویسم >www.kalfaz.blogfa.com از لحظه ای که از کار برمی گردم باهم هستیم می خوام نبودن صبح رو جبران کنم البته اینو بگم شدیداً بهت نیاز دارم همه می گن بچه ها به مادر نیاز دارن اینو قبول دارم ولی باور کن از لحاظ روحی و روانی این تو هستی که منو ساپورت می کنیفرشته زندگی من خیلی دوست دارم آخر هفته گذشته یعنی جمعه رفتیم کرج خونه دایی اونجا که رسیدیم دیگه تاشب نه شیر و نه غذا خوردی و نه خوابیدی همش با علی و زهرا جون بازی کردی و کلی هم ذوق زده بودی و تنها اسمی رو هم که بلدی علی هست که "عیی"ادا می کنی و مدام دنبال علی می دویدی و صداش می کردی بمیرم ...
20 تير 1390

حکایت

  آهنگری بود که پس از گذران جواني پر شر و شور،تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند . سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد، حتي مشکلاتش مدام بيشتر مي شد ! با روزي دوستي به ديدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعيت دشوارش به او گفت : " واقعا عجيب است ! درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده . نمي خواهم ايمانت را تضعيف کنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده !" آهنگر بلافاصله ...
20 تير 1390

حکایت

آهنگری بود که پس از گذران جواني پر شر و شور،تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند . سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد، حتي مشکلاتش مدام بيشتر مي شد ! با روزي دوستي به ديدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعيت دشوارش به او گفت : " واقعا عجيب است ! درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده . نمي خواهم ايمانت را تضعيف کنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده !" آهنگر بلافاصله پاسخ ن...
20 تير 1390

بدون عنوان

ی ک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟ دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم . او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟ باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟ او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت : مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟ بازهم دستها بالا بودند سپس گفت : هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خو...
15 تير 1390

بدون عنوان

ی ک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟ دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم . او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟ باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟ او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت : مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟ بازهم دستها بالا بودند سپس گفت : هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خوا...
15 تير 1390

داستانک

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو  "شام آخر " دچار مشکل    بزرگی شد : می بایست نیکی را به شکل عیسی و  بدی را به شکل    یهودا  یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ٬ تصویر میکرد ! کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند ٬ روزی در یک مراسم سرود دسته جمعی ٬ تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و  از چهره اش اتود ها و طرح هائی برداشت . سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود ٬ اما داوینچی هنوز برای یهودا سمبل بدی ٬ مدل مناسبی پیدا نکرده ...
15 تير 1390

داستانک

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد : می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ٬ تصویر میکرد ! کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند ٬ روزی در یک مراسم سرود دسته جمعی ٬ تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هائی برداشت . سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود ٬ اما داوینچی هنوز برای یهودا سمبل بدی ٬ مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار میاورد که : ن...
15 تير 1390