بدون عنوان
پسرعزیزم امروز طبق معمول آماده اومدن به اداره بود که چشمای زیباتو باز کردی و تا منو دیدی نشستی و گفتی دد دد در آغوشت گرفتم باهات صحبت کردم و گفتم من باید برم اداره زود برمی گردم ولی به من چسبیده بودی و دد دد می گفتی بالاخره رفتیم توی اتاقت و طبق معمول قفسه کتابهارو نشون دادی و ازم خواستی کتاب بخونم توی بغلم نشستی و کتاب رو برات خوندم تموم که شد چشمات سنگین شده بود و دوباره می خواستی بخوابی راضی شدی بری پیش بابا و من هم اومدم خیلی باخودم فکر کردم شاید اشتباه بزرگی رو دارم مرتکب می شم از اداره تماسگرفتم بابا حامد می گفتاز لحظه ای که اومدم بیرون داری نق می زنی و بهونه می گیری شما همیشه پسرخوب ی بودی و هستی و مطمئنا مامانو درک می...
نویسنده :
مامان رزیتا
10:40


