هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

بدون عنوان

1390/4/21 10:40
نویسنده : مامان رزیتا
438 بازدید
اشتراک گذاری

پسرعزیزم امروز طبق معمول آماده اومدن به اداره بود که چشمای زیباتو باز کردی و تا منو دیدی نشستیشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے و گفتی دد دد در آغوشت گرفتم باهات صحبت کردم و گفتم من باید برم اداره زود برمی گردم ولی به من چسبیده بودی و دد دد می گفتی بالاخره رفتیم توی اتاقت و طبق معمول قفسه کتابهارو نشون دادی و ازم خواستی کتاب بخونم توی بغلم نشستی و کتاب رو برات خوندم تموم که شد چشمات سنگین شده بود و دوباره می خواستی بخوابی راضی شدی بری پیش بابا و من هم اومدم خیلی باخودم فکر کردم شاید اشتباه بزرگی رو دارم مرتکب می شم از اداره تماسگرفتم بابا حامد می گفتاز لحظه ای که اومدم بیرون داری نق می زنی شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے و بهونه می گیری شما همیشه پسرخوب ی بودی و هستی و مطمئنا مامانو درک می کنیولی باور کن فقط به خاطر شما و آینده شماست کهمن وبابا داریم بیشتر کار می کنیم بازم ازت می خوام منو ببخشی خداروشکر تعطیلات تابستونه دانشگاه نزدیکه و می تونیم یه مدت طولانی با هم باشیم

دوستت دارم تک ستاره آسمون زندگیم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)