هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

بدون عنوان

1390/4/21 10:40
نویسنده : مامان رزیتا
343 بازدید
اشتراک گذاری

 

پسرعزیزم امروز طبق معمول آماده اومدن به اداره بود که چشمای زیباتو باز کردی و تا منو دیدی نشستیشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے و گفتی دد دد در آغوشت  گرفتم باهات صحبت کردم و گفتم من باید برم اداره زود برمی گردم ولی به من چسبیده بودی و دد دد می گفتی بالاخره رفتیم توی اتاقت و طبق معمول قفسه کتابهارو نشون دادی و ازم خواستی کتاب بخونم توی بغلم نشستی و کتاب رو برات خوندم تموم که شد چشمات سنگین شده بود و دوباره می خواستی بخوابی راضی شدی بری پیش بابا و من هم اومدم خیلی باخودم فکر کردم شاید اشتباه بزرگی رو دارم مرتکب می شم از اداره تماس گرفتم بابا حامد می گفت از لحظه ای که اومدم بیرون داری نق می زنی شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے و بهونه می گیری شما همیشه پسر خوب ی بودی و هستی و مطمئنا مامانو درک می کنی ولی باور کن فقط به خاطر شما و آینده شماست که من و بابا داریم بیشتر کار می کنیم بازم ازت می خوام منو ببخشی خداروشکر تعطیلات تابستونه دانشگاه نزدیکه و می تونیم یه مدت طولانی با هم باشیم

 دوستت دارم تک ستاره آسمون زندگیم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان ماهان
21 تیر 90 10:55
ای جونم ....... این مشکلات که تمومی نداره زمونه طوری شده که زن و شوهر دوتایی هم که کار میکنن باز تو زندگی کم میارن الهی که همیشه لبات گل خنده داشته باشه
ملی
21 تیر 90 19:33
آخی طفلی بچه های این دوره اما باز خدا رو شکر که تعطیلاته تابستانی دارید
مامان پارسا جون
22 تیر 90 1:04
کاش هیچ وقت مامان هیچ کوچولویی نمیرفت سر کار
سارا
28 تیر 90 9:53
الهی قربون این مامان با احساس برمممممممممممممممممم