بدون عنوان
پسرعزیزم امروز طبق معمول آماده اومدن به اداره بود که چشمای زیباتو باز کردی و تا منو دیدی نشستی
و گفتی دد دد در آغوشت گرفتم باهات صحبت کردم و گفتم من باید برم اداره زود برمی گردم ولی به من چسبیده بودی و دد دد می گفتی بالاخره رفتیم توی اتاقت و طبق معمول قفسه کتابهارو نشون دادی و ازم خواستی کتاب بخونم
توی بغلم نشستی و کتاب رو برات خوندم تموم که شد چشمات سنگین شده بود و دوباره می خواستی بخوابی راضی شدی بری پیش بابا و من هم اومدم خیلی باخودم فکر کردم شاید اشتباه بزرگی رو دارم مرتکب می شم از اداره تماس گرفتم بابا حامد می گفت از لحظه ای که اومدم بیرون داری نق می زنی
و بهونه می گیری
شما همیشه پسر خوب ی بودی و هستی و مطمئنا مامانو درک می کنی ولی باور کن فقط به خاطر شما و آینده شماست که من و بابا داریم بیشتر کار می کنیم با
زم ازت می خوام منو ببخشی خداروشکر تعطیلات تابستونه دانشگاه نزدیکه و می تونیم یه مدت طولانی با هم باشیم
دوستت دارم تک ستاره آسمون زندگیم



بدون عنوان
