هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

بدون عنوان

هامان عزیزم امروز عصر که از اداره برگردم میریم پیش مادرجون و آقاجون امیدوارم بهمون خوش بگذره البته میدونم به شما خیلی خوش میگذره البته سفرمون این بار سه چهار روزه است عزیز دلم امیدوارم تعطیلات به تموم دوستان عزیزم خوش بگذره ...
8 شهريور 1390

عید بر شما مبارک

صداي پاي عيد مي آيد . دل بر سر دو راهي ِ آمدن عيد رمضان و رفتن ماه مبارک رمضان بلا تکليف است ... نمی داند از آمدن آن شاد باشد يا از رفتن اين محزون ؟ عيد فطر پاک ترين و عيدترين عيدهاست چرا که پاداش ِ يک ماه عبادت و شست و شوي جان درنهر پاک رمضان است. عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست .  عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود. رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و آدمي نو ؛با جاني تازه از آن سر بر مي آورد . عيدفطر ؛ شادي برای رفتن رمضان نيست بلکه برای آمدن روز نو ، روزي نو و انساني نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ...
8 شهريور 1390

عید بر شما مبارک

صداي پاي عيد مي آيد. دل بر سر دو راهي ِ آمدن عيد رمضان و رفتن ماه مبارک رمضان بلا تکليف است ... نمی داند از آمدن آنشاد باشد يا از رفتن اينمحزون ؟ عيد فطر پاک ترين و عيدترين عيدهاست چرا که پاداش ِ يک ماه عبادت و شست و شوي جان درنهر پاک رمضان است. عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست . عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود. رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و آدمي نو ؛با جاني تازه از آن سر بر مي آورد . عيدفطر ؛ شاديبرای رفتن رمضان نيستبلکهبرای آمدن روز نو ، روزي نو و انساني نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ، با شبهاي قدر و مناجاتهايش از ما آدمي ديگر...
8 شهريور 1390

بارون

  هامان جانم چند روزیه که هوا ابری و کم وبیش بارون می باره عزیزم مامان شدیداً عاشق بارون و هوای بارونیه توی این هوا همیشه حس خوبی داشتم ولی این بار غم عجیبی توی دلم نشسته دلم شدیداً گرفته ای کاش دوباره حس همیشگی برگرده ای کاش اون روزایی که بارون می بارید و بابا جون (آقا جون به گفته نوه ها) می گفت سوار شید تا بریم پارک و دامنه کوه ما هم با شوق فراوون آماده می شدیم و کلی از هوای پاک و بارونی بهره می بردیم تکرار بشه ولی ...نمی دونم چرا این بارون دیگه اون حسو به من نمی ده آخه باباجون اسیر رختخوابه و رنجور و ناتوان با چشمانی بی فروغ و منتظر که چشم به در دوخته تا... وقتی که تو بارانی می شوی در آسمان چشمانت غرق می شوم...
8 شهريور 1390

بارون

هامان جانم چند روزیه که هوا ابری و کم وبیش بارون می باره عزیزم مامان شدیداً عاشق بارون و هوای بارونیه توی این هوا همیشه حس خوبی داشتم ولی این بار غم عجیبی توی دلم نشسته دلم شدیداً گرفته ای کاش دوباره حس همیشگی برگرده ای کاش اون روزایی که بارون می بارید و بابا جون (آقا جون به گفته نوه ها) می گفت سوار شید تا بریم پارک و دامنه کوه ما هم با شوق فراوون آماده می شدیم و کلی از هوای پاک و بارونی بهره می بردیم تکرار بشه ولی ...نمی دونم چرا این بارون دیگه اون حسو به من نمی ده آخه باباجون اسیر رختخوابه و رنجور و ناتوان با چشمانی بی فروغ و منتظر که چشم به در دوخته تا... وقتی که تو بارانی می شوی در آسمان چشمانت غرق می شوم و فراموش ...
8 شهريور 1390

ماما گفتن

هورا هورا پسرم بعد از مدتها انتظار دیروز با صدای دلنشینت منو "ماما" صدا کردی خیلی حس خوبیه  خدایا از اینکه منو از نعمت مادر بودن محروم نکردی هزاران بار سپاس خدایاشنیدن این کلمه زیبا از دهان فرشته کوچولو روح تازه ای به زندگی من بخشید آخه عزیز مامان شما تا الان به عناوین متفاوت منو صدا می کردی ولی دیروز من به آرزوی بزرگم دست پیدا کردم فرشته مادر دوستت دارم ...
7 شهريور 1390

ماما گفتن

هورا هورا پسرم بعد از مدتها انتظار دیروز با صدای دلنشینت منو "ماما" صدا کردی خیلی حس خوبیه خدایا از اینکه منو از نعمت مادر بودن محروم نکردی هزاران بار سپاس خدایاشنیدن این کلمه زیبا از دهان فرشته کوچولو روح تازه ای به زندگی من بخشید آخه عزیز مامان شما تا الان به عناوین متفاوت منو صدا می کردی ولی دیروز من به آرزوی بزرگم دست پیدا کردم فرشته مادر دوستت دارم ...
7 شهريور 1390

حکایت بچه های بالا و پایین شهر

من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستی. پسر تو درس می خواند و کار نمی کند، من کار می کنم و درس نمی خوانم. پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛ من در کارخانه ی تو کار می کنم. و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است: سود آن برای تو ، دود آن برای من. من کار می کنم ، تو احتکار می کنی. من بار می کنم ،تو انبار می کنی. من رنج می برم، تو گنج میبری. من در کارخانه ی تو کار میکنم. و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست: وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی، وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی، وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه...
7 شهريور 1390

حکایت بچه های بالا و پایین شهر

من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستی. پسر تو درس می خواند و کار نمی کند، من کار می کنم و درس نمی خوانم. پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛ من در کارخانه ی تو کار می کنم. و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است: سود آن برای تو ، دود آن برای من. من کار می کنم ، تو احتکار می کنی. من بار می کنم ،تو انبار می کنی. من رنج می برم، تو گنج میبری. من در کارخانه ی تو کار میکنم. و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست: وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی، وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی، وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه ب...
7 شهريور 1390