هامانهامان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

هامان هستی مامان

مادرانه

هامان کوچولوی مامان دراین روزهای زمستانی احساسات گرم و زیبایت گرمابخش زندگی من شده عزیزم باهرآهنگی خواه شادیا غمگین شروع به رقصیدن و کف زدن می کنی احساسات پاکت را می ستایم.عزیزدردانه مادر ...
3 اسفند 1389

کودک آفریقایی

«یک شعر از یک کودک آفریقایی» وقتی به دنیا میام، سیاهم وقتی بزرگ میشم، سیاهم وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم وقتی مریض میشم، سیاهم وقتی می میرم، هنوزم سیاهم و تو، ای آدم سفید وقتی به دنیا میای، صورتی ای وقتی بزرگ میشی، سفیدی وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی وقتی سردت میشه، آبی وقتی مریض میشی، سبزی و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست هامان عزیز این شعر رونوشتم تا بدونی هیچ گاه از روی ظاهردرمورد افراد قضاوت نکنی همه انسانها ذره ای ازوجودخداهستند وهمه چیزرنگ و بوی خداروداره عزیزم دوست بدارتادوستت بدارند. ...
3 اسفند 1389

ایستادن هامان جون

تنهاستاره آسمون زندگیم سه روزی روکه تعطیل بودم و درکنارت بودم گویی جونی دوباره گرفتماین روزهابه سمت میز،مبل،صندلی،تلویزیون و ضبط صوت می ری و مدام با کمک وسایل خودت رو بالا می کشی و با تمامی تلاشت سرپا می ایستی و بعد هم بانگاهی سرشار از غرور به اطراف می نگری و دنیا رو از دیدگان زیبایتنظاره می کنیو منتظرمی مونی تاماتشویقت کنیمآفرین گل پسرم این روزها شیرینی وصف ناپذیری دارند که باهیچ کلمه ای توصیفش نمی تونم بکنم هامان عشق مادردوست دارم . ...
3 اسفند 1389

مادرانه

هامان کوچولوی مامان دراین روزهای زمستانی احساسات گرم و زیبایت گرمابخش زندگی من شده عزیزم باهرآهنگی خواه شادیا غمگین شروع به رقصیدن و کف زدن می کنی احساسات پاکت را می ستایم.عزیزدردانه مادر ...
3 اسفند 1389

شعر

می بوسمش.... می خندد گریه می کند ....... قلبم تکه تکه می شود می خندد ..... زندگی جاری می شود به چشمانش خیره می شوم ... دریای دلم پر از ماهی محبتش می شود عاشقانه می بوسمش .....شیرین می خندد   ...
3 اسفند 1389

احساسات مادری

عارفانه ........ عاشقانه ....... می نویسم از احساسات پاک مادرانه ....مادر شدن حسی است آسمانی .....تو راه آسمان را برایم هموار و مرا به خدا نزدیک تر کردی  اعتراف می کنم که به دنیا آوردن هامان احساسات مادرانه ام را شکوفا کرد ..... احساسات مادری همان است که به من توان گذشت و فداکاری و نوع دوستی را داد احساسات مادری مرا از غم و غصه و تنهایی نجات داد احساسات مادری به من کمک کرد تا مرضهای روحیم درمان شود و زخمهای کهنه ام مرهم یابد احساسات مادری به من کمک کردتا فکر و ذهنم را از فکر و  خیال های بیهوده و پلید پاک کنم احساسات مادری زندگی را برایم شیرین وآرامش بخش کرده است احساسات مادری به من کمک کردتا از شهوت دن...
3 اسفند 1389

شعر

می بوسمش.... می خندد گریه می کند ....... قلبم تکه تکه می شود می خندد ..... زندگی جاری می شود به چشمانش خیره می شوم ... دریای دلم پر از ماهی محبتش می شود عاشقانه می بوسمش .....شیرین می خندد ...
3 اسفند 1389

احساسات مادری

عارفانه ........ عاشقانه ....... می نویسم از احساسات پاک مادرانه ....مادر شدن حسی است آسمانی .....تو راه آسمان را برایم هموار و مرا به خدا نزدیک تر کردی اعتراف می کنم که به دنیا آوردنهامان احساسات مادرانه ام را شکوفاکرد ..... احساسات مادری همان است که به من توان گذشت و فداکاری و نوع دوستی را داد احساسات مادری مرا از غم و غصه و تنهایی نجات داد احساسات مادری به من کمککرد تا مرضهای روحیم درمان شود و زخمهای کهنه ام مرهم یابد احساسات مادری به من کمک کردتا فکر و ذهنم را از فکر و خیال های بیهوده و پلید پاک کنم احساسات مادری زندگی را برایم شیرین وآرامش بخش کرده است احساسات مادری به من کمک کردتا از شهوت دنیا و زر و زور و پول و ثروت و تما...
3 اسفند 1389

تولد

بیست و ششم اسفندبود که پا به این دنیا گذاشتی انگار همین دیروز بود که پاییز را پشت سر گذاشتی خدا یکی از فرشته های زیبا و مهربانش را به این دنیا هدیه داد تویی آن هدیه ی زیبا از طرف خدا برای این دنیا بهار تو را دید و تو شدی آغاز زیباییها بهار تو را دید و تو شدی آغاز شکفتن گلها از همان روز خدا تو را به من داد ، عشق تو را در قلبم مثل رازی پنهان قرار داد سالهایی نیز که تو نبودی اما عشق تو بود قلبم پر از آرامش و عشق و محبت بود میدانستم یکی مثل تو به این دنیا آمده و در راه است ، و این دل من است که خودش میداند و چشم انتظار است لحظه ی به دنیا آمدن تو ، لحظه شکفتن غنچه ای است در میان گلبرگهای سرخ قلبم که گلستان میکند باغ وجودم را در لحظه آمدنت دن...
3 اسفند 1389

عشق به بابایی

هامان عزیزتراز جانم این روزها خیلی پرجنب و جوشی دوست داری مدام درحرکت باشی  همش دنبال ما در حرکتی مامان جون غذاهم که خوب نمی خوری ستاره کوچولوی مامان لاغرمی شی خیلی نگرانم . ستاره آسمون زندگی نمی دونم بابایی روبیشتردوست داری چون وقتی بابایی می آددیگه منو تحویل نمی گیری البته می دونم منو هم دوست داری آخه عشق مادرو پسر توصیف نشدنیه گل پسرم ...
3 اسفند 1389