هامان هستی مامان
هامان هستی مامان
نگارش در تاريخ سه شنبه 15 بهمن 1392 و ساعت 11:53 توسط مامان رزیتا


موضوع : | بازدید : مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 و ساعت 17:04 توسط مامان رزیتا

 

سلام پسر عزيزم  ديروز وقتي دنبالت اومدم مهد کودک با كلي ذوق و شوق اومدي و گفتي نسترن جون گفته فردا روز پدره. براي يه لحظه احساس خيلي غريبي داشتم دلم گرفت من پدر نداشتم و فراموش كرده بودم كه دنياي هر پسري پدرشه منو ببخش به خاطر اوضاع و احوالم همه چيز و همه كس رو فراموش كردم و مي دوني فقط و فقط به خاطر وجود نازنين توست كه سرپام و تلاش مي كنم روزت مبارك گل پسرم اي تنها دلخوشي من !

و اما حرفهايي كه بايد هميشه به خاطر داشته باشي:

مرد ها باید توی زندگیشان پای خیلی چیزها بایستند.

پای حرف هایی که می زنند، قول هایی که می دهند،
اشتباهاتی که می کنند،
احساساتی که بروز می دهند،
نگاه هایی که از عمق جان می کنند،
نوازش هایی که با سرانگشتانشان می کنند،
دوستت دارم هایی که می گویند،
زندگی هایی که می بخشند،
عشق هایی که نثار می کنند....

مردها باید توی زندگیشان پای انتخاب هایشان بایستند.
زندگی مواجهه ی ابدی مردهاست با انتخاب هایشان.

هامان عزيزتر از جانم یاد بگیر مردانگی به جنسیت نیست. مردانگی به انسانیت است. یعنی انسان که باشی مردی. فارغ از اینکه چارقد بر سر می بندی یا سبیل هایت از بناگوش در رفته باشد.

انسان که باشی مردی. مرد بودن به تحمل است. اینکه نامردی ها را تاب آوری یعنی مردی. اینک سکوت کنی به وقت غضب و عمل کنی به لحظه ای که باید دست به کار شوی یعنی مردانگی

مردانگی یعنی پیدا کردن چاه وقتی نمی توانی مابین مردمان مردنمای نامرد نفس بکشی. مردانگی یعنی دادکشیدن در تنهایی کوه وقتی کوچه و خیابان برایت تنگ است نه ناسزا گفتن به ديگران به خاطر برآورده نشدن خواسته هايت .

مردانگی یعنی خراب رفیق بودن. خراب رفیق لوطی بودن . نه هر رفیقی که با دیدن دست چک تو تا کمر پیش پایت خم می شود.

مرد بودن یعنی پای عشق ایستادن. عشق را به رنگ و لعاب پول رنگ زدن که مردانگی نمی شود.

مرد بودن یعنی کنار لحظه های ناب تنهایی. بی کسی را تاب آوردن. دم نزدن درد وقتی شعله های آتش جگرت را تنوری می کند به سیخ نگاه کینه ورزان.

مرد بودن یعنی راه خود را رفتن. وقتی ایمان داری که درست می روی و به حرف دیگران بازنگشتن . یعنی بازیچه نافهمی اطرافیان نشدن.

مرد بودن یعنی غروب. آری غروب. لحظه فرو رفتن خورشید تکیه بر دیوار دادن.

مرد بودن یعنی خون توی صورت جمع شدن, رگ گردن برآمدن, لب گزیدن, اما تصمیم درست گرفتن, شتاب نکردن, منطقی رفتار کردن.

مرد بودن یعنی سوار کردن پیاده به نیت خدمت نه به جبر شهوت.

مرد بودن یعنی یک شاهنامه. یک مثنوی

 

    پدر       

                 شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال         

     خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

              در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت            

    رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

                     درعالم خیال به چشم آمدم پدر            

      کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

                  موی سیاه او شده بود اندکی سپید             

     گویی سپیده از افق شب دمیده بود

                         یاد آمدم که در دل شبها هزار بار                    

       دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

                   از خود برون شدم به تماشای روی او             

      کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

                         چون محو شد خیال پدر از نظر مرا                     

    اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

پدر
شور عشقت هست  در قلبم ای پدر
گرمی لبخندهایت هست در ذهنم ای پدر
مهربانی هایت همواره در من جاری است
ساز آوای صدایت هم همیشه با من است
از تو از عشق تو لبریز هستم ای پدر
من برای دیدنت با سر دوانم ای پدر
زندگی یعنی پرواز در آغوش تو
مرگ یعنی من بدون عطر تو
حرف آخر را برایت مینویسم ای پدر
با تو بودن را دوست دارم ای پدر

پدر عزیزم
از تو آموختم چگونه سبکبال زندگی کنم تا هجرتم نیز سبکبال باشد
این بالهای پرواز قناعت و امید و عشق را تو به من بخشیدی

روحت شاد عزيزم

پ مثل پناه، پ مثل پدر، همانکه نبودنش مرگ غرورم را رقم زد، و جای خالی اش، اندوه را بر سرم هوار می کشد! کاش من هم پدر داشتم! تا به جای خیرات،هدیه می خریدم و به جای روزت مبارک پدر، نمی گفتم  روحت شاد

پدر 

 


موضوع : | بازدید : 523 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 و ساعت 13:36 توسط مامان رزیتا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




موضوع : | بازدید : 530 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 28 اسفند 1392 و ساعت 17:18 توسط مامان رزیتا

 

گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com

 

سال نو می شود. زمین نفسی دوباره می کشد. برگ ها به رنگ در می آیند
و گل ها لبخند می زنند.

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده ایم؟ سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره
شدن با کیست؟…

زمین، سلامت می کنیم و ابرها، درودتان باد و

چون همیشه امیدوار

 سال نو مبارک…

 

 

چه افسانه ی زیبایی ،زیبا تر از واقعیت ! راستی مگر هرگز کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار ،گویی نخستین روز آفرینش است . اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلما بهار نخستین فصل ،فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است .
هرگز خدا جهان و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است .مسلما اولین روز بهار ، سبزه ها روئیدن آغاز کرده اند و رود ها رفتن و شکوفه ها سرزدن و جوانه ها شکفتن ، یعنی نوروز .
نوروز تجدید خاطره ی بزرگی است ؛خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت
هر سال، این فرزند فراموشکار -که سرگرم کارهای مصنوعی ساخته های پیچیده ی خود- مادر خویش را از یاد می برد با یاد آوری های وسوسه آمیز نوروز ، به دامن وی باز می گردد و با او این باز گشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد .
فرزند در دامن مادر ، خود را باز می یابد و مادر در کنار فرزند ،چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریاد شادی می کشد جوان می شود حیات دوباره می گیرد با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود .
نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها ،درهای بسته ،فضاهای خفه ،لای دیوارهای بلند و نزدیک شهر ها وخانه ها ، به دامن آزاد و بیکرانه ی طبیعت می کشاند .
گرم از بهار ،روشن از آفتاب ،لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن ،زیبا از هنر مندی باد وباران ، آراسته با شکوفه ، جوانه ،سبزه و معطر از باران ؛
دکتر علی شریعتی

موضوع : | بازدید : 523 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 26 اسفند 1392 و ساعت 7:49 توسط مامان رزیتا

 

فرزندم ،نورچشمم،پاره تنم...
توآمدی با لبخند شیرینت،باگرمای دلپذیرت،بانگاه بی نظیرت.
چگونه برایت از شادیم بگویم؟ازشوق دیدارت...از لحظه تولدت...
توآمدی وبه زندگیمان رنگ تازه ای دادی...چونان رنگ گلهای بهشتی با عطری دلاویز وبه غایت مدهوش کننده...
عظمت پروردگار رادرظرایف وجوددوست داشتنی ات می جوییم وخداراباتمام ذرات وجودمان می ستاییم...

 

در دوردستها که خدامیان چشمهایت خانه کرده بود...

من بیقرار منتظر آمدنت بودم و توکه انگار دل نمی کندی از لبهای فرشتگان طنین آوازتوبود که انگارگوشهایم جزتو نمیشنید...

خداوند تورا به من هدیه دادو من همیشه دلشوره دارم از اینکه شاید آنچه میپنداشتم نباشم نفس هایت که به گونه هایم ساییده می شودانگار آرامش بهشت را به چشمهایم میفرستی.

دستهایت که می چرخد ومیان دستهایم پنهان می شود...خنده هایت که ریش میشوم وعاشق چشمهایت که عمق نگاهم را می کاود و من همیشه تو راکم داشته ام.

از داشته هایم دلتنگ که میشوم انگارصدای گریه های توست...تنها نوازشی که مرا بخودفرو میبرد که توفرشته ای یا نه.....نمی دانم...

اما همین بس که چشمهای خداوند میان دستهای من وتوپیداست.

آرام جان من....

همیشه دوستت دارم

 

 

 

امروز خورشيد درخشان‌تر است
و آسمان آبي‌تر

نسيم زندگي را به پرواز مي‌کشد

و پرنده آواز جديد مي‌سرايد

امروز بهاري ديگر است

در روز تولد مهربان‌ترين

در ميلاد کسي که چشمانم با حضورش باراني است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به ميهماني آسمان خواهم برد

جشني براي ميلادت بر پا خواهم کرد

تمامي گلها و سبزه‌ها در ميهماني ما خواهند سرود

اي مهربان‌ترين

آغاز بودنت مبارک

تمام زندگيم تولدت مبارک


موضوع : | بازدید : 625 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 19 بهمن 1392 و ساعت 13:30 توسط مامان رزیتا
 
"هامان  عزیز"
 
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
 
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی

اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری

موضوع : | بازدید : 540 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 19 بهمن 1392 و ساعت 12:54 توسط مامان رزیتا

"فرشته کوچک من"

قادر به عشق ورزیدن باش فارغ از آنکه در جواب به تو عشق ورزیده شود

قادر به دادن  وقتی که هیچ نداری

قادر به شادمانه کار کردن حتی در میان مشقات

قادر به دراز کردن دستت حتی در اوج تنهایی و تنها ماندگی

قادر به خشک کردن اشکهایت حتی هنگامی که هنوز می گریی

قادر به باور داشتن حتی هنگامی که هیچ کس باورت ندارد

هامان جون این عکست رو خیلی دوست دارم چون ازش خاطره دارم خودت بعدها خواهی فهمید چون همه در حال قرآن خوندن بودن من جمله علی شما هم یه کتاب گیر آوردی و شروع به خوندن کردی برام این روز فراموش نشدنیه

"ای تمامی عشقم "


موضوع : | بازدید : 569 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 15 بهمن 1392 و ساعت 13:02 توسط مامان رزیتا

"هامان عزیزتر از جانم"

آرزو می کنم غم های دلت برن زیر  برف زمستونی

و دلت سفید همیشه بدون غم بمونه . . .

آرزو دارم با بارش هر دونه از برف زمستونی یه غم از رو دلت کم بشه نازنینم ...

"فرمانروای قلبم "

"روز برفیت زیبا"


موضوع : | بازدید : 503 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 13 بهمن 1392 و ساعت 9:45 توسط مامان رزیتا

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد،اما خوشحالم، خوشحالم از اینکه دستت به زمین میرسد...

بلندم کن

خدای من! گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند مثل من و روزهای بی تو بودن


موضوع : | بازدید : 557 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 8 بهمن 1392 و ساعت 14:03 توسط مامان رزیتا

سلام پسرم

این بار برای تو می نویسم

تو عزیزدلم که همیشه بدون اینکه بدانی با وجودت سختیها را برایم آسان نمودی و مرهم دردهایم بودی 

و همیشه با دیدنت معجزه ای رخ می دهد

وقتی کنارم هستی تمام دردهایم را فراموش می کنم 

وقتی شادمانه می خندی و به یکدیگر عشق می ورزیم دنیا از آن من است

حال که تو را دارم دیگر از خدای خود چه می خواهم

دلبندم همیشه بخاطر وجود نازنینت خدا را شاکرم

از اینکه مهر مادری را در وجودم به ودیعه نهاد و مرا لایق آن دانست بسیار مسرورم

امیدوارم که بتوانم آنطور که خدا راضی باشد برایت مادری نمایم


موضوع : | بازدید : 655 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 8 بهمن 1392 و ساعت 11:30 توسط مامان رزیتا

 

به نام خالق هستی...

ای تمام هستی قلم که به دست میگیرم فقط نوشتن از تو برایم آسان میشود,نوشتن از وجود پاک و مهربان عشقی که خداوند به من هدیه داد. نیایش این روزهایم فقط سپاس از خداوندی است که همیشه حضورش را از عمق وجودم احساس کردم ,خداوندی که زندگی پاک و زیبایی را در کنار بهترین مخلوقش به من عطا فرمود ...

 

هامان جان:

بخواهی، داده خواهد شد.

بجویی، خواهی یافت.

بکوبی، در به رویت باز خواهد شد.

گشاده دست باش ،جاری باش ،كمك كن (مثل رود) 

باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

 


موضوع : | بازدید : 566 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 64 صفحه بعد

درباره وبلاگ

می خواهم بدونی. بخندی. با خودت حرف بزنی. حتا اگر هزار چشم از پشت شیشه های کدر و پنجره های دوجداره زل بزنند به تو . می خواهم دیوانگی کنی. از تمام خط کشی ها بگذری و پشت هیچ علامتی نایستی و ایستاده با چشم های باز خواب ببینی! یادت باشد این بار اگر سیبی از شاخه افتاد پیش از آن که مقهور نیوتن شود گازش بزن . می خواهم عاشقی کنی... اینجا مثل دفتر خاطرات توست... از یه روزی به بعد اینجا باز شد و الان که بهش نگاه می کنی پر از خاطره های تلخ و شیرینیه و نمی خوام تعطیل شه! و واسم خیلی با ارزشه...خیلی...
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 87 نفر
بازديدهاي ديروز : 25 نفر
بازدید هفته قبل : 451 نفر
كل بازديدها : 409702 نفر
Powered By NiNiweblog.com